تبلیغات
دختر آفتاب و پسر ماهتاب

دختر آفتاب و پسر ماهتاب

دستهایی که کمک میکنند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا میکنند.......کوروش کبیر###

 

صدای بودنم را گوش نکردی

تمام لحظه هایی که با تو بودم

غم تنهاییم را حس نکردی

چرا اکنون به هنگام جدایی

صدای رفتنم را گوش نکردی؟


نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد 1389 ساعت 08:26 ق.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

بیا با من بمان با من سفر کن

بیا با من دلی را تازه تر کن

بیا این دل تمنای تو کرده

بیا قلب مرا پروانه تر کن


نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد 1389 ساعت 08:34 ق.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

حالاچرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا حالا كه من افتاده ام ازپا چرا ؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟

وه كه با این عمرهای كوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا ؟

آسمان چو مجمع مشتاقان پریشان می كنی

در شگفتم می نمی پاشد زهم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی كردی سفر

راه مرگ است این یكی بی مونس و تنها چرا

نی محزون

امشب ای ماه به درد دل من تسكینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسكینی

كاهش جان تو من دارم و من می دانم

كه تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شوئید

امشب ای مه تو هم ازطالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

كه توام آینه بخت غبار آگینی

هرشب از حسرت ماهی من و یك دامن اشك

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

باغبان خار ندامت به جگر میشكند

برو ای گل كه سزاوار همان گلچینی

تو چنین خانه كن و دل شكن ای باد خزان

گر خود انصاف دهی مستحق نفرینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

كه كند شكوه زهجران لب شیرینی

كی بر این كلبه طوفان زده سر خواهی داد

ای پرستو كه پیام آور فروردینی

شهریارا اگر آیین محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیایی بهشت آیینی

فصل گل

نو بهار آمد و چون عهد بتان تو به شكست

فصل گل دامن ساقی نتوان داد زدست

كاسه وكوزه تقوی كه نمودند درست

دیدم آن كاسه به سنگ آمد و آن كوزه شكست

با از طرف چمن نغمه بلبل برخاست

عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست

سرخ گل خنده زد و ابر به كهسار گریست

لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست

نغمه ها داشتم از عشق تو چون تارو فلك

گوشمال آنقدرم داد كه تا رشته گریست

خبرت هست كه دیگر خبر از خویشم نیست ؟

خبرت نیست كه آخر خبرا ز عشقم هست ؟

شهریارا دگر از بخت چه خواهی كه برند

خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست


نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 ساعت 10:28 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

  • به کجا چنین شتابان؟» / گون از نسیم پرسید
  • « دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان؟»
  • « همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.»
  • « به کجا چنین شتابان؟ »
  • « به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم »
  • « سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه ها، به باران، / برسان سلام ما را

نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 ساعت 10:21 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |







ما چون دو دریچه روبه روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت اما...آه

بیش از شب و روز تیرو دی کوتاه

اگنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون ،نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد.

 


نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 ساعت 09:59 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |


نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 ساعت 06:46 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

آه، در ایثار سطح ها چه شكوهی است!

ای سرطان شریف عزلت!

سطح من ارزانی تو باد!

***

یك نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد.

یك نفر آمد كه نور صبح مذاهب

در وسط دگمه های پیراهنش بود.

از علف خشك آیه های قدیمی

پنجره می بافت.

مثل پریروزهای فكر، جوان بود.

حنجره اش از صفات آبی سط ها

پر شده بود.

یك نفر آمد كتاب های مرا برد.

روی سرم سقفی از تناسب گل ها كشید.

عصر مرا با دریچه های مكرر وسیع كرد.

میز مرا زیر معنویت باران نهاد.

بعد، نشستیم.

حرف زدیم از دقیقه های مشجر،

از كلماتی كه زندگانی شان، در وسط آب می گذشت.

فرصت ما زیر ابرهای مناسب

مثل تن گیج یك كبوتر ناگاه

حجم خوشی داشت.

***

نصفه شب بود، از تلاطم میوه

طرح درختان عجیب شد.

رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.

بعد

دست در آغاز جسم آب تنی كرد.

بعد، در احشای خیس نارون باغ

صبح شد

نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 ساعت 06:30 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

 

بهارم دخترم از خواب برخیز

شكر خندی  بزن و شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ی  ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز

***

بهارم دخترم آغوش واكن

كه از هر گوشه،  گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

***

بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست

كبد آسمان همرنگ دریاست

كبود چشم تو زیبا تر از اوست

***

بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم های او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

***

بهارم، دخترم، دست طبیعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاری

بهاری از تو زیبا تر نیارد

***

بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح

امیدی می دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می بینم از دور

بهار دلكش آینده ی تو

نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 ساعت 06:20 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

 

 

 

خفته بودیم و شعاع آفتاب

بر سراپامان بنرمی می خزید

روی كاشی های ایوان دست نور

سایه هامان را شتابان می كشید

 

موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آكنده بود

گرد ما گوئی حریر ابرها

پرده ای نیلوفری افكنده بود

 

«دوستت دارم» خموش و خسته جان

باز هم لغزید بر لب های من

لیك گوئی در سكوت نیمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من

 

ناله كردم: آفتاب ... ای آفتاب

بر گل خشكیده ای دیگر متاب

تشنه لب بودیم و او ما را فریفت

در كویر زندگانی چون سراب

 

در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید بر گیسوی من

آسمان لغزید در چشمان او

 

آه ... كاش آن لحظه پایانی نداشت

در غم هم محو و رسوا می شدیم

كاش با خورشید می آمیختیم

كاش همرنگ افق ها می شدیم


نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 ساعت 06:14 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

 

گنه كردم گناهی پر ز لذت

كنار پیكری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاریك و خاموش

 

 

در آن خلوتگه تاریك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

 

 

در آن خلوتگه تاریك و خاموش

پریشان در كنار او نشستم

لبش بر روی لب هایم هوس ریخت

زاندوه دل دیوانه رستم

 

 

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا  ای عاشق دیوانه من

 

 

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

بروی سینه اش مستانه لرزید

 

 

گنه كردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی كه گرم و آتشین بود

گنه كردم میان بازوانی

كه داغ و كینه جوی و آهنین بود

 


نوشته شده در جمعه 24 اردیبهشت 1389 ساعت 08:39 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب نظرات |


باغ هم‌سفران


صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

red:******

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

***

مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

***

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

***

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. ~~
نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت 1389 ساعت 03:54 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

نه طوطی باش كه گفته دیگران را تكرار كنی و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهی
.. سعید نفیسی

گریه چرا ؟ فتح را آرزو كنید
.. استقن گرین

گناه را به گردن دنیا و دیگران نگذاریم, كوتاهی از همت و كوشش ماست
.. محمد حجازی ..

نوشته شده در سه شنبه 14 اردیبهشت 1389 ساعت 01:27 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب نظرات |


شعر زیبای زمستان
نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1389 ساعت 08:48 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |



به ادامه مطلب بروید



نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389 ساعت 04:01 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

جملاتی زیبا از بزرگان ایران

آرشیت : زندگی دراز در خانه ایی است که شادی در آن جریان دارد.

امیر کبیر : امید دارم با انجام درست کارهایم دل مردم ایران را شاد کنم.

بانو ورتا : شادی تنها در داشتن گنج نیست ، شاد زیستن هنر زندگی است.

بزرگمهر : شادی مردم نخستین کاری است که فرمانروایان باید انجام دهند.

دیاکو : شادی باروری و رشد به ارمغان می آورد.

ارد بزرگ : اگر پایکوبی و شادی نباشد ، جهان را ارزش زیستن نیست.

خواجه نصیرالدین توسی : هدیه عباسیان به مردم غم بود همان غم سلسله آنها را از هم درید.

کوروش کبیر : در بابل جز غم ندیدم غم سرزمین بابل را کشت.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389 ساعت 03:50 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

(¯`”·.¸ جملات بزرگان ¸.·”´¯)

” هرگز کسی که استعداد خوبی در تایپ کردن دارد پروفسور نخواهد شد!!!” . لوسی اسمیت

” زندگی آنقدر کوتاه است که بعضی ها فقط میرسند کارهای ضروری خود راانجام دهند!!!” . فرد هند فاین

” بدی را با عدالت پاسخ دهید، مهربانی را با مهربانی” . كنفوسیوس

” در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید” . ارد بزرگ

” اگر قرار است انسان روزی تعادل روحی خود را از دست بدهد و بشکند بهتر آن است که در جوانی باشد چرا که بعد از آن محکمتر وقدرتمند تر زندگی خواهیم کرد!” . آرید هالاند

” زندگی کردن چون مجموعه ای ست از لایه های زیرین یک سازنده گی عاشقانه ایست که دوباره و دوباره در طول زندگی بازسازی می شود اینرا زمانی باور می کنی که آنرا امتحان کرده باشی!!!” . بیورنست یئرن

” انسان آن چیزی خواهد شد که خود باور دارد!” . أودنه ساندروُل

” هر چیزی که بیرون از محدوده آبرو باشد جز شکست وتباهی نتیجه ای نخواهد داشت!!” . سامر سومروم

” اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن” . ارد بزرگ

” پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی” . مهاتما گاندی

” از ابرانسان است كه انسان های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند” . فردریش نیچه

” رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری” . جبران خلیل جبران

” برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن” . علی شریعتی

” اولین درسی که والدین باید به فرزندان خود بیاموزند، صداقت است” . شوپنهاور

” چون دل راست اندیش و زبان راستگو باشد در کاستی و نادرستی بسته می شود” . بزرگمهر

” بدون باختن برنده نمی شوی” . مثل روسی

” انسان فرزند كار و زحمت خویش است” . داروین

” مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمی به آنان نزدیك شوی به زودی پستی و ناچیزی خود را بر تو آشكار سازند” . گوته

” در همه چیز همه چیز هست!!!” . ضرب المثل فرانسوی

” اینکه من چیزهائی خوبی آموختم که هیچ جوابی برآن پیدا نمی شود!” . هلگه توُروُند

” بهترین چیزهائی که همیشه منظور من بوده است, آرزو می کردم که مد نظرم نبود!!!” . فرانس ویندر بررگ

” وسرانجام اینکه من از حماقت های خود در زندگی پخته شده ام!” . الینُور فلور

” جایی که شمشیر است آرامش نیست” . ارد بزرگ

” هرگز نمی توانیم صفت خوبی را در دیگران بشناسیم مگر اینکه از آن بویی برده باشیم ” . چینگ

” اگر امروز حتی یک کلمه از دیروز بیشتر بدانید مسلماً شخص دیگری هستید” . چاحیت

” از دشتمن خودت یكبار بترس و از دوست خودت هزار بار” . چارلی چاپلین

” علت هر شكستی عمل كردن بدون فكر است” . الكس مكنزی

” بدبختی انسان از جهل نیست از تنبلی است” . دیل كارنگی

” آنچه ما بكاریم درو می كنیم و سرنوشت ما را به جزای كارهایمان خواهد رسانید” . اپیكوس فیلسوف

” در این روزگار ما به خاطر اندیشه ها می جنگیم و روزنامه ها سنگرهای ما هستند” . هاینه

” اگر به سخنی که گفته اید با تمام وجود پایبند هستید، دیگر نیازی نیست برای آن پوزش بخواهید” . ارد بزرگ

” به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !” . فردریش نیچه

” سرچشمه همه فسادها بیكاری است، شیطان برای دست های بیكار، كار تهیه می كند” . پاسكال

” كار و كوشش ما را از سه عیب دور می دارد، افسردگی، دزدی و نیازمندی” . ولتر

” بیش از حد عاقل بودن، كار عاقلانه ای نیست” . مثل فرانسوی

” جواهر بدون تراش و مرد بدون زحمت ارزش پیدا نمی كنند” . مثل چینی

” آنکه از دشمن داشتن می ترسد ، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت” . هزلت

” حسد همچون مگس است که همه جای بدن سالم را رها می کند و بر روی زخمهای آن می نشیند” . چایمن

” ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است” . ارد بزرگ

” شاید بتوانید دست و پای مرا به غل و زنجیر کشید و یا مرا به زندانی تاریک بیافکنید ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آورید” . جبران خلیل جبران

” زن کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی مهری گریان می شود” . هرود

” چون دانستی که خدا از خاکت آفریده کردنکشی و خود رایی مکن” . بزرگمهر

” شاخ پربار سر بر زمین می نهد و عظمت آن هم چنان در فروتنی او جلوه گر است” . گاندی

” تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم” . سانتابان

” همت آن است كه هیچ حادثه و عارضه ای، مانع آن نگردد” . ابن عطا

” مرد بلند همت تا پایه بلند به دست نیاورد از پای طلب ننشیند” . كلیله و دمنه

” صاحب همت در پیچ و خم های زندگی، هیچ گاه با یاس و استیصال رو به رو نخواهد شد” . ناپلئون

” بعضی ها طوری هستند که دوستانشان هرقدر از آنها پایین تر باشند بیشتر دوستشان دارند” . چترفیلد

” برای پویایی و پیشرفت ، گام نخست از پشت درهای بسته برداشته می شود” . ارد بزرگ

” باری ؛ زرتشت در مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت :
انسان بندی است بسته میان حیوان و ابر انسان ؛ بندی بر فراز مغاکی.
فرارفتنی ست پر خطر ؛ در – راه – بودنی پر خطر ؛ واپس نگریستنی پر خطر ؛ لرزیدن و درنگیدنی پر خطر.
آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت ؛ آنچه در انسان خوش است این است که او فراشدی ست و فروشدی” . فردریش نیچه

” نوابغ بزرگ زندگی نامه بسیار كوتاهی دارند” . امرسون

” نه ترن، نه ریل ها، اصل نیستند، اصل حركت است” . ژیلبر سیسبرون

” مصمم به نیك بختی باش، نیك بخت می شوی” . لینكلن

” بدی را با عدالت پاسخ دهید، مهربانی را با مهربانی” . كنفوسیوس

” اگر می خواهی در برابر قاضی نایستی، قانونمند زندگی كن” . ولتر

” جهان را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم” . اوبالدیا

” دشمنی و پادورزی ، به آدم خردمند انگیزه زندگی می دهد” . ارد بزرگ

” كسی كه حق اظهار نظر و بیان فكر خود را نداشته باشد، موجودی زنده محسوب نمی شود” . مونتسكیو

” زندگی دشمن شما نیست، اما طرز فكرتان می تواند دشمن شما باشد” . ریچارد كارسون

” انسان نمیتواند کیف پول خود را در قلب خود داشته باشد!!!” . تئو کوریت زینسکی

” یک ریاضی دان کسی است که به تنهائی می نشیند وسعی می کند مشکلی را حل کند که حتی خودش هم نمی دانست چنین مشکلی وجود دارد!!” . آتله سربرگ

” غذایی را بخور كه می پسندی ,لباسی را پبوش كه مردم می پسندند” . ادیبان

” اول اندیشه، وانگهی گفتار ” . لائوسته

” اولین درسی که والدین باید به فرزندان خود بیاموزند، صداقت است” . شوپنهاور

” اگر سخن چون نقره است، خاموشی چون زر پربهاست” . لقمان

” در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید” . ارد بزرگ

” ازدواج چیزی جز یک دوستی که به تصویب پلیس رسیده است نیست” . سارا برنار

” دانش اقتصادی چیز شیرینی است اما برای اقتصادانان در این معقوله هیچ دینامیت هیجان یا کششی در آن پیدا نمی شود بخصوص در مقابل آنانی که بدنبال رویا و آرزوهای بزرگ می روند و سعی می کنند آنرا انجام داده و کنترل کنند!!” . فرانس ویدربئرگ

” زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد” . فررد هاند هاین

” در تصور من زندگی مانندنقطه ای روشن در تاریکی ست” . شل استاه

” این نظر شخصی من است : شاد بودن مهمترین کاری ست که یک انسان می تواند انجام دهد!!!” . تیرین لیسه

” هیچ گاه برای آغاز دیر نیست ، همین بس که به خود بگویم این بار کار نا تمام را پایان می دهم” . ارد بزرگ

” آن که به خداوند پاک و مهربان بیش از دگران امید و بیم بسته است ، بیش از همه در خور ستایش است” . بزرگمهر

” اینکه کسی تبهکار اجتماعی باشد مانند این است که هفت سال با کوشش و سختی در دانشگاه تحصیل کرده باشد اما هیچ چیز نیآموخته باشد!!!” . أوله جیمز اوناستاد

” جوان بودن مانند رها بودن در باد است که سریع نیز می گذرد!” . نیلسه أوله أفته بُرو

” هر انسان یک جزیره است درمیان دریای عشق و محبت ، که انسانها را بهم وصل می کند!” . أوسه ریتر ایویدسن

” کشتن میل ستیزه جوئی در بسیاری زنان کاری بی اثر است و درست مانند آن است که سعی کنی با فشار بادکنکی را در زیر آب نگه داری دوباره بیرون می زند!!” . ورا هتریکس

” انسان! خودت به یاری خود برخیز!” . بتهوون

” اگر به عمق اعتقادات نفوذ كنیم، درخواهیم یافت كه تمام ارزش ها بی پایه و عقل ناتوان است. هر اعتقاد به صحت و درستی هر چیز ضرورتاً نادرست است. چون جهان حقیقی وجود ندارد. والاترین ارزش‌ها خودشان را نابود می‌كنند و هدفی در كار نیست، چرا كه هیچ وقت پاسخی نمی یابند” . فردریش نیچه

” این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند” . جبران خلیل جبران

” گاهی بی رنگی از هر رنگی زیباتر و مفیدتر است” . شاتو بریان

” هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد همواره به او ادب و ستایش به دیگران را آموزش دهید چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما در نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشد هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد” . ارد بزرگ

” من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد ، زیرا فقط در این صورت است که هرچه پیرتر شدم در نظر شوهرم عزیزتر خواهم بود ” . آگاتا کریستین

” ارزش هر کس به قدر خرد اوست” . بزرگمهر

” پیدا کردن شیطان کاری بسیار ساده است کافی ست باطراف خود بنگریکمی نخواهد پائید که اثری از او پیدا خواهی کرد!” . آندریاس شارت,وورد

” من خداوند را باور و قبول دارم مشکل اینجاست که آیا او هم مرا قبول دارد؟!” . أوله پأئوسه

” در هر یک نفسی که می کشی هم آسمان موجود است هم زمین!” . لایف أوترسن

” تا زمانی که احساس می کنم نقاشی ونقش اصلی را نیافته ام به کشیدن ادامه خواهم داد!” . پئر کلیوا

” وقایع خوش زندگی مثل درختان سبز و خرمی است که وقتیکه از دور نظاره شان می کنیم خیلی زیبا به نظر می رسند ولی به مجرد آنکه نزدیکشان شده و در داخلشان می رویم زیبائیشان هم از بین می رود ، شما در این موقع نمی توانید بفهمید زیبائیش به کجا رفته ، آنچه می بینید چند درخت خواهد بود و بس” . شوپنهاور

” گریه چرا ؟ فتح را آرزو کنید” . استفن گرین

” داروهای تلخ را با روپوش شیرین می پوشانیم چرا حقیقت و اخلاق را نیز با لباسهای زیبا نپوشانیم ؟” . شامفورت

” اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن” . ارد بزرگ

” سخت ترین مأموریت که گرفتم این بود که پرنده ای را شاد بسازم با وجود داشتن پرنده های در یخچال اینکار بسیار سخت بود!!!” . فاین هالد

” در واقعیت امر همهء انسانهای بالغ بمانند کودکانی در پشت نیمکت مدرسه در ماه اگوست(مهر در ایران)هستند!” . جانیکن إورلاند

” بسیارند کسانی که قادر به انجام کاری هستند اما نمی توانند بیشتر از این که هستند باشند!!!” . جاکوب ولمان

” هیچ دلیلی ندارد شاگردی را عصبانی وپریشان کنیم و سپس به تماشای او بنشینم!” . ماریا بن ست واگارد

” از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد” . فردریش نیچه

” اراده ی مرد عامل خوشبختی اوست” . شچدرین

” آنکس بر خویشتن نگهبان دارد که برای رسیدن به هوس و آرزوهای کوچک قدر نیکخویی و جوانمردی را نشکند ، و اگر فزونی و کامیابی بد روزگار را دید تن به پستی و زبونی نسپارد” . بزرگمهر

” بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم” . بتهوون

” خوارترین کارفرما کسی است که با ندادن و یا کم کردن دستمزد زیر دست فرمانروایی می کند” . ارد بزرگ

” اشكهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی هاست” . بودا

” هدف زندگی باید براساس این باشد :که درپیری با سلامت از دنیا بروی اما یک عمر قلبی جوان داشته باشی!!!” . اوسه ریتر اویدسن

” کلمه مانند آب روان است که براحتی جاری میشود!” . توالد استول تندبئرگ

سرانجام کشف شد که صاحب بیمارترین افکار و خشن ترین قلبها مردانی هستند که زود به زود عاشق می شوند” . روسکین

” بیچاره مردمی که فرمانروایانش رایزن ! ، و رایزنانشان فرمانروا هستند” . ارد بزرگ

” هنوز خنجر خون آلود قاتلی پهلوی مقتولش نیامده که پنجۀ ثالثی گلویش را می فشارد” . محمد مسعود

” گوش شنونده همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است” . فردوسی خردمند

” سربر گریبان فرو بر، از دل خویش بپرس آنچه را كه مى داند” . شكسپیر

” هیچ كس به خرد غایى نرسد، مگر آن را در خود جست وجو كند” . اینشتین

” تاریخ حقیقتى است كه سرانجام به افسانه و افسانه دروغى است كه سرانجام به تاریخ مى پیوندد” . جین كاكتیو

” انسان تنها یکبار زندکی میکند درنتیجه , امکان آن بسیار کم خواهد بود که چیزی را دوبار تجربه کند که بیشترین شوق و هیجان را باو میداد!!!” . لانگه لونینگ

” شهامت گله ، ناشی از چوپان بیدار است” . ارد بزرگ

” اگر قرار است قانونی برای شاد بودن داشته باشید، بگذارید این باشد: برای شاد بودن من لازم نیست حتما چیزی در زندگی ام رخ دهد. من شادم برای این که زنده ام! زندگی موهبتی است که به من داده شده و من از آن لذت می برم” . مجله سبز

” اگر آماده نباشیم ارزشمندترین زمان ها را نیز از دست خواهیم داد ، و کسی که آماده نیست بخت کمتری برای پیروزی خواهد داشت ، آمادگی یعنی بروز بودن در هر حرفه و کاری” . ارد بزرگ

” آرامترین کلماتند که طوفانی را با خود به همراه می آورند . افکاری که با پای کبوتران پیش می آیند جهان را مسخر می سازند” . نیچه

” مسلم است که در زندگی بسیار ساده تر است که انسان به داخل شهر رفته در رستورانی ساکت وآرام به آسوده گی بنشیندونوشیدنی خود را بآرامی بنوشد در زمانیکه اساس زندگی بر پایهء تلاش جهد وسازنده بنا شده است!!!” . آریلد نیگوست

” من فکر میکنم هیچ احساسی رهائی و آزادی بیشتری را به کسی نخواهد داد وقتی که جرأت کنی در زندگی بمانند یک اتومبیل مجدد بچرخی و دور بزنی!!!” . ماریه بونه ویس

” زندگی من همواره چون فاجعه ای بوده است که هرگز اتفاق نیافتاده بود !!!” . أوئستین وویک

” من احساس میکنم همواره بدنبال چیزی هستم که هرگز نخواهم یافت!!!” . أوله نوئرر

” اگر شغلی داری كه هیچ سختی در آن نیست پس بدان كه اصلاً شغل نداری” . ماكلوم اس فوربس

” بخش بزرگی از ادب آدمی برآیند ریشه نژادی و خانوادگی است” . ارد بزرگ

” در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل” . مالرب

” بسیاری افراد زمان زیادی را صرف می کنند تا زندگی خود را بسازند بی آنکه بدانند در این جستجو هرلحظه در حال زندگی کردن هستند!!!” . پئر بُورتن

” برای من سفر مانند مجازاتی ست که بخود می دهم در زمانی که زندگی در نگاهم بسیار آزار دهنده و تلخ می شود!!!” . برگلیوت هوبک هاف

” پول در تمامی دنیا مانند یک بیماری ویروسی است که مردم دنیا نمی توانند از شر آن خلاص شوند!!!” . جورج آپنس

” رابطه من با پول ، این گونه است که من هرگز اهمیتی به آن نمی دهم” . اینگوارد آمبیورسن

” سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم” . مارکوس گداویر

” اندوخته ای با ارزشتر از تندرستی ، نمی شناسم” . ارد بزرگ

” بیشتر بدبختی های ما قابل تحمل تر از تفسیرهایی است که دوستانمان دربارۀ آنها می کنند” . کولتون

” برای من بزرگترین مسئله دو جانبه در زندگی این است که عاشق کسی باشم که عاشقانه دوستم دارد!” . ماریا مُراستُود

” داشتن یا بدست آوردن کسی آنقدر ها مهم نیست آنچه مهم است این است که عاشقانه یکدیگر را دوست داشته باشند !” . اوآ سی دبرِرگ

” من فکر میکنم همه زندگی رویائی ست از عشق!” . أوله پاسه

” من میدانم که من زیباترین عشق خود را در یک کتابخانه ملاقات خواهم کرد!” . هاوارد سیلته

” جز نامیدی و افسردگی هیچ بن بستی در زندگی آدمی نیست” . ارد بزرگ

” جز مرگ را ، هیچ کسی از مادر نزاد ” . فردوسی خردمند

” اگر بکوشی و در پی نصیبی حتی برای خود باشی بدان که صالحی” . جبران خلیل جبران

” در میان ملکات ذهنی ، حافظه بیش از همه می شکفد و پیش از همه می میرد” . کولتون

” خوشبختی میان خانه ی شماست، بیهوده آن را در میان باغ دیگران می جویید” . مارک اورل

” راز خوشبختى در این است كه بدانید دیگران دلیل خوشبختى شما هستند” . لرد تنیسون

” آدم های حقیر،انسانهای والا را دیوانه میپندارند. چرا كه این انسانها سرشت نامعقول تری داشته و به سمت چیزهای استثنائی جذب میشوند:چیزهایی كه هیچ جذابیتی برای بسیاری از مردم ندارند” . فردریش نیچه

” هرکسی درس مخصوص به خود را می گیرد. ما می توانیم به سه طریق واکنش نشان دهیم
زندگی من مجموعه ای از درسهایی است که به آن نیاز دارم، درسهایی با نظم و ترتیب تمام در زندگی ام روی می دهد.( این سالمترین برخورد است و حد اکثر آرامش ذهن را تامین می کند.)
زندگی یک مسابقه بخت آزمایی است اما من از هر اتفاقی که در زندگی روی می دهد نهایت استفاده را می برم (این دومین انتخاب خوب است و کیفیت متوسطی را به زندگی می بخشد)
چرا همیشه همه بلاها سر من می آید؟ (این طرز برخورد نهایت ناکامی و بدبختی را تضمین می کند)
ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو می شویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم” . آندرو متیوز

” ارزش استاد را دانستن هنر نیست ، بلکه بایستگی و وظیفه است” . ارد بزرگ

” در زندگی هیج چیز مهم تر از این نیست که با قلب خود در صلح باشی” . نینا کارین مونسن

” من هرگز اجازه نخواهم داد پول مانع کاری شود که می خواهم انجام دهم!!!” . کارستن ایس شن

” در کار یک سیاستمدار عشق بایدنقطه یا نشانه هر هدف باشد!!!” . رئول استین

” این کمکی نیست که تو مداوم کاری را انجام دهی که از عهده ء آن بر میائی مهم این است کاری را بتوانی انجام دهی که تاکنون نمی توانستی و یاد نگرفته بودی!!!” . بیانجار هُوُف

” ایمان و باور ما در ابتدای هر مسئولیت دشواری تنها عاملی است که موفقیت نهایی مان را تضمین می کند.
وقتی انتظار بهترین پیشامد را دارید نیروی مغناطیسی از مغزتان خارج می شود که بهترین ها را جذب می کند .
اگر انتظار بدترینها را داشته باشید از مغز قدرت دافعه ا ی رها می کنید که سبب می شود بهترینها از شما بگریزد حیرت انگیز است” . ویلیام جییمز

” آن که در طلب کمال است باید خرد ور و با دانش باشد” . بزرگمهر

” تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند ، فاصله این دو را زندگی كنیم ” . سانتا بان

” و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان” . جبران خلیل جبران

” خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، که تنها شوی” . ارد بزرگ

” از ابرانسان است كه انسان های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند” . فردریش نیچه

” تغییر آن چیزی نیست که می آموزیم آن چیزهائی ست که از دست می دهیم ” . جوستین گاردر

” دنیا پر از مشکل گشاهائی ست که بدنبال مشکل ها می گردند!!!” . پئر اسلاکرتس وُوگ

” برای ربودن دل آدمیان باید بر هم پیشی گرفت و این زیباترین آورد زندگی است” . ارد بزرگ

” آنکه از دست روزگار به خشم می آید ، هر آنچه آموخته بیهوده بوده است” . گریستن

” هیچ‌ چیز غرور مرد را مثل‌ شادی‌ زنش‌ ارضا نمی‌كند; چون‌ همیشه‌ آن‌ را مربوط به‌ خود می‌داند” . جونسوند

” در دنیا جای كافی برای همه هست پس بجای اینكه جای كسی را بگیری سعی كن جای خودت را پیدا كنی” . چارلی چاپلین

” فضائی بین پندار و عمل وجود دارد كه با پشتكار پیموده می شود” . جبران خلیل جبران

” این كه چقدر زمان داری مهم نیست چگونه می گذرانی مهم است” . لینكلن

” انسان هرگز حتی به مرگ هم تسلیم نمی شود مگر زمانی كه اراده اش ضعیف باشد” . ادكارآلن پو

” انسان نمی تواند به همه نیكی كند، ولی می تواند نیكی را به همه نشان دهد” . رولن

” در پهنه ی پندار و خلسه ی خیال ، فراتر از پیروزیهای خود بر نشوید ، و فروتر از شکستهای خود نروید” . جبران خلیل جبران

” پیش از آنکه با کسی پیمانی ببندید ، دمی درباره توانایی خود در اجرای آن بیندیشید و سپس پاسخ گویید” . ارد بزرگ

” كلمات حباب آبند و اعمال قطره طلا ” . ضرب المثل شرقی

” كار ریشه های تلخ و میوه شیرین دارد” . ضرب المثل آلمانی

” نگارش اندیشه ها، سرمایه آینده است” . ضرب المثل اسپانیائی

” به همه عشق بورز، به تعداد كمی اعتماد كن، و به هیچكس بدی نكن” . شكسپیر

” عجله مباح نیست مگر در سه کار : یکی آنکه دختر به شوهر رود ، دوم آنکه میت را زود دفن کنند ، و سوم آنکه طعام زود پیش مهمان برند” . ویلیام تن

” تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجار همیشگی است” . ارد بزرگ

” چنان باش كه بتوانی به هر كس بگوئی مثل من رفتار كن” . كانت

” برای پیشرفت و پیروزی سه چیز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار” . لردآدیبوری

” كسی كه به جلوی رویش نگاه نمی كند عقب می ماند” . مثل اسپانیولی

” كسی كه فقط به كمك چشم دیگران می بیند گول می خورد” . مثل فرانسوی

” تو از جسم و فکر تشکیل شده ای. قوانین مربوط به جسم وضع می شوند، اجرا می شوند، پایان می پذیرند، اما فکر ما مرز نمی شناسد” . وین دایر

” بسیاری از چیزهای را که می خواهیم داشته باشیم می توانیم با نشان دادن توانمندی خویش به آسانی بدست آوریم” . ارد بزرگ

” همه كسانی كه با تو می خندند دوستان تو نیستند” . مثل آلمانی

” میراثی گران بهاتر از راستی و درستی نیست” . شكسپیر

” اشخاصی را كه از فرصت های مناسب زندگی خود كمال استفاده را می برند خود ساخته می گویند” . توتل

” ثروت و افتخاری كه از راه نامشروع به دست آمده مانند ابری زودگذر است” . كنفوسیوس

” آن نعمت نصیب ماست که قدرش را می دانیم وگرنه از صورت زیبا برای کور چه حاصل ؟” . ویلیام تن

” اگر روزی به چیزی نیازمند شدی به ملک و مال و دیگر اسباب حشمت و بزرگی خویش مناز . به کار و پیشه ای بپرداز که نامت سبک و ننگین نشود” . بزرگمهر

” انسان باید والاترین آرمانهایش را دنبال کرده و هرلحظه به آنها عمل کند، چرا که آنچه شخص اینک انجام می دهد بازگشتی مکرر در سراسر ابدیت خواهد داشت” . فردریش نیچه

” اگر تا کنون به نصف آرزوهایتان رسیده اید ، بدون تردید زحمت شما دو برابر شده است” . ایبسن

” آنگاه که سنگ خویشتن را به سینه می زنید نباید امید داشته باشید همگان فرمانبردار شما باشند” . ارد بزرگ

” خوش بین باشید اما خوش بین دیر باور” . ساموئل اسمایلز

” كسی كه از مرگ می ترسد از زندگی لذت نتواند برد” . اسپانیولی

” زینت انسان در سه چیز است ؛ علم، محبت، آزادی” . افلاطون

” آنان كه به علم خود عمل نكنند مریض را مانند كه دوا دارد و به كار نبرد” . دیمقراطیس

” دانشگاه تمام استعدادهای افراد ، از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند” . آنتوان چخوف

” خود را برای پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند ” . ارد بزرگ

” خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود دهیم که در آرزوی آن باشیم” . آنتوان چخوف

” با مصلحت دیگران ازدواج كردن در جهنم زیستن است” . شوپنها
نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389 ساعت 03:46 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

مقایسه عشق و دوست داشتن(دكتر شریعتی)

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی


نوشته شده در سه شنبه 7 اردیبهشت 1389 ساعت 03:41 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

The reality of the other person is not in what he reveals to

you .Therefore if you would understand him listen

not to what he says but rather to what

he does not say.

حقیقت آدم ها آن نیست که بر شما آشکار می کنند،بلکه آن است که

از آشکار کردنش  عاجزند .بنابراین اگر میخواهید آنها را بشناسید ،

به آنچه می گویند گوش ندهید ،بلکه به آنچه

ناگفته میگذارند ،گوش بسپارید.


نوشته شده در سه شنبه 7 اردیبهشت 1389 ساعت 03:36 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

ماد: هگمتانه (همدان)
هخامنشیان: شوش | پاسارگاد| شیراز
اشکانیان: دامغان | اشک‌آباد | تیسفون
ساسانیان: تیسفون | بیشابور |کازرون
طاهریان: بخارا | نیشابور | مرو
صفاریان: زرنج
سامانیان: بخارا
علویان: طبرستان
زیاریان: اصفهان
بوییان: همدان | ری | شیراز
غزنویان: غزنین
سلجوقیان: نیشابور | اصفهان
خوارزمشاهیان: سمرقند | گرگانج
ایلخانیان: مراغه | تبریز
تیموریان: سمرقند | هرات
صفویان: اردبیل | تبریز | قزوین | اصفهان | ساری
افشاریان: مشهد
زندیان: شیراز | کرمان
قاجاریان: ساری | تهران
پهلوی: تهران

نوشته شده در سه شنبه 7 اردیبهشت 1389 ساعت 03:22 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

سدره‌پوشی


سدره‌پوشی یکی از آیینهای زرتشتیان است.

سَدره پیراهنی است گشاد، سپیدرنگ و بی‌یقه و با آستین‌های کوتاه و بلندا تا زانو و دارای دو کیسه بسیار کوچک، یکی در جلوی سینه و نزدیک قلب که گریبان خوانده می‌شود و دیگری در پشت که گُرده نامیده می‌شود. آستین‌های آن بدون آستر است که از پارچه سفید و در قدیم از جنس کتان تهیه می‌شده‌است. در جلو سدره از گریبان به پایین چاکی دارد که تا سینه می‌رسد و در انتهای آن کیسه کوچکی قراردارد که کرفه‌کیسه نام دارد. هر بخش از سدره کاربردی نمادین دارد. گُرده نشانه مسئولیت‌ها و وظیفه‌هایی است که هرکس به عهده دارد و باید بدرستی انجام دهد. گریبان که کیسه کرفه یا کیسه کار نیک هم خوانده می‌شود، یادآور است که همه کردارهای نیک روی هم انباشته شده و آدمی را به خوشبختی میرساند. نزدیک قلب بودن آن نشانه‌ای است که کارهای نیک باید قلبآ و خالصانه انجام شود. کرفه‌کیسه به باور زرتشتیان گنجینه زرتشتیان (اندیشه نیک، گفتارنیک، کردارنیک) است و پوشنده باید بکوشد که وجودش را با این سه صفت آراسته کند.

سپیدی آن نماد پاکی و بی غل و غش بودن است.

برابر با یک روش کهن و پذیرفته شده باستانی، همه جوانان دختر و پسر باید آیین سدره‌پوشی را انجام دهند تا زرتشتی شناخته شوند. امروزه در ایران کودکان زرتشتی میان سنین هفت و یازده سدره پوش می‌شوند. سدره‌پوشی به منزله زایش نوین است. از همین رو این آیین را «نوزاد» یا «نوزات»(در گویش دری گجراتی NAVJOT) نیز مینامند. آیین سدره‌پوشی باید در بامداد انجام شود ولی امروز در ایران، به دلایل عملی، پس از نیمروز برگذار می‌شود.

پس از پوشیدن سدره بر روی آن و بر گرد کمر کُستی|کُشتی می‌بندند.

واژه‌شناسی

واژه سدره در اوستا (vohumanu vastra) است که به معنی جامه نیک‌اندیشی است. برخی این واژه را که در نسکهای پهلوی شپیک SHAPIK خوانده شده را برابر با پیراهن شب دانسته‌اند.در برخی از نسکهای دینی زرتشتیان این پوشش را پیراهن خوانده‌اند.

درباره خود واژه امروزی سدره گروهی آن را از ریشه vastra در زباان اوستایی می‌دانند که برابر رخت و جامه‌است.گروهی آن را برساخته از دو واژه پارسی سود و رَه دانسته‌اند و اینگونه آن را سودراه و سودمند و راه سود معنا کرده‌اند.برخی هم آن را گرفته شده از واژه‌های عربی صدره(نیم‌تنه) و ستره(پوشش) دانسته‌اند.

عناوین مربوط به مزدیسنا
نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 ساعت 04:53 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

آتوسا (۵۵۰ تا ۴۷۵ پ.م.) Atoosa Persian'

آتوسا زن آسمانی و زمینی ایران قدیم آتوسا دختر کورش و همسر دو پادشاه هخامنشی کمبوجیه و داریوش و مادر خشایار شاه برجسته ترین زن در تاریخ ایران قدیم است. در ایران قدیم ازدواج خواهر و برادر مرسوم بود و علت آن هم نگه داشتن ثروت در خانواده سلطنتی بود. هوتوسا کیانی و آتوسا هخامنشی نخستین کسانی هستند که با خویشاوندان خود ازدواج کرده‌اند. هوتوسا علاقه مند به ازدواج با گشتاسب بود. با او ازدواج کرد و چندین فرزند به دنیا آورد. او اولین شخصی بود که به دین زرتشت گروید. زرتشت ادعا کرد که هوتوسا به آیین مزدیسنا گرویده‌است. سپس هوتوسا از شوهر خود گشتاسب درخواست کرد که دین زرتشت را بپذیرد. از این پس دین زرتشت به طور رسمی پذیرفته شد. از اینجا هوتوسای افسانه‌ای به عنوان یک زن سیاسی و با نفوذ و با قدرت معرفی شد. از آن پس به خاطر احترام به وی پارسیان نام او را بر دختران خود می‌گذاشتند. از میان آن دختران مهم تر از همه آتوسا دختر کورش بود. خواهر و همسر اردشیر دوم و همسر اردشیر سوم زنان دیگری هستند که آتوسا نام داشتند. زندگی سیاسی آتوسای هخامنشی علی رغم اینکه اطلاعات ما درمورد آتوسا بسیار محدود است اما می‌توانیم قسمتی از زندگی سیاسی و فرهنگی او را در مدت زمان زندگی طولانیش دنبال کنیم هیچ زن دیگری از هم دوره‌های او با او برابری نمی‌کند. پس از آناهیتا او دومین کسی بود که لقب بانو که یک عنوان مذهبی بود، گرفت. زیرا اینچنین لقبی کمتر به ملکه‌ها داده می‌شد. آشیلوس نمایشنامه نویس قرن پنجم پیش از میلاد در یکی از نمایشنامه‌های خود تحت عنوان ایرانیان که اختصاص به جنگ خشایار شاه با یونانیان دارد از آتوسا به عنوان بانوی بانوان یاد می‌کند. آتوسا خواندن و نوشتن را به خوبی می‌دانست. و نقش تصمیم گیرنده در آموزش خود و دیگر درباریان داشت. کمبوجیه عاشق خواهر خود آتوسا شد و مغ‌های زرتشتی را جمع کرد و از آن‌ها خواست که این ازدواج را برای او قانونی کنند. به خوبی می‌توان حدس زد که آتوسا علی رغم موقعیت اجتماعی و نفوذی که داشته از زیبایی نیز برخوردار بوده‌است. پس از این که کمبوجیه در مصر خودکشی می‌کند داریوش شاه با آتوسا ازدواج می‌کند. این ازدواج چند دلیل داشته‌است. ۱- ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشی بود حکومت او را قانونی جلوه می‌داد. ۲- از آنجا که آتوسا با هوش، با فرهنگ ، با قدرت و تفکر سیاسی بود در موقع لزوم کمک خوبی برای داریوش شاه به حساب می‌آمد. ۳- از آنجا که آتوسا زنی جاه طلب و قدرت طلب بود از طریق این وصلت می‌توانست به آرزوهای خود جامه عمل بپوشاند. از اینجاست که آتوسا لقب بانوی بانوان می‌گیرد. هرودوت می‌گوید آتوسا از قدرت فوق العاده‌ای برخوردار بود و در دوره جنگ با یونان که به توصیه او انجام شده بود داریوش شاه همواره از نصیحت‌های او بهره می‌جست. او حتی علاقه مند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. هرودوت از قول آتوسا نقل می‌کند که آتوسا به داریوش شاه می‌گوید «چرا نشسته‌ای و عازم جنگ نمی‌شوی و سرزمین‌های دیگر را تسخیر نمی‌کنی پادشاهی به جوانی و ثروتمندی تو شایسته‌است که عازم جنگ شود و به پیروزی‌هایی نایل شود تا به ایرانیان ثابت شود مرد قابلی بر آن‌ها حکمرانی می‌کند.» اگر گفته هرودوت اغراق آمیز هم باشد باز هم بیانگر نفوذ آتوسا بر شوهرش می‌باشد. گفته شده‌است که آتوسا به خوبی از اوضاع فرهنگی زمان خود اگاه بود. و از حضور یونانیان و دیگر ملیت‌ها به دربار بسیار بهره می‌برد. آتوسا از صلب داریوش شاه دارای ۴ فرزند شد. که بزرگترین آن‌ها خشایار شاه بود. اما آتوسا همسر اول داریوش شاه نبود. و داریوش شاه از همسر اولش دارای پسرانی بود که همگی از خشایارشاه بزرگتر بودند. مطابق قانون سلطنت پسر بزرگ شاه پس از او به سلطنت می‌رسید. اما آتوسا آن قدر بر شوهر خود نفوذ داشت که توانست خشایار شاه را پس از داریوش به سلطنت برساند. در زمان سلطنت خشایار شاه آتوسا به عنوان مادر پادشاه در امور دولت دخالت می‌کرد. همان طور که قبلا گفتیم آشیلوس در نمایشنامه خود همواره از او به عنوان بانوی بانوان یاد می‌کرد. می‌توان گفت که در نمایشنامه آشیلوس پس از خشایار آتوسا بیشترین نقش را بازی می‌کند. آتوسا وقتی خبر شکست پسرش را شنید به شدت خشمگین شد. از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها می‌دانیم تا زمانی که خشایار از جنگ یونان بر میگردد زنده بوده‌است. احتمالا آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش کبیر در نقش رستم می‌باشد. نوشته دکتر شیرین بیانی ترجمه: پارمیس


نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 ساعت 04:50 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |




سورنا جوانی نیکو چهره از 

خاندان معروف ایرانی

او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظریف که پیشانی‌بندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می‌بست. وی از خاندان ...

سپهبد سورنا (رستم سورن پهلو) (52-82 پیش از میلاد) یکی از سرداران دلیر سپاه ایران در زمان اشکانیان است. بر پایه گفته پلوتارک  «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»
 
سورنا سردار دلیر پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبه اول را داشت و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را به کمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می‌کردند به زیر افکند.
وی در این هنگام بسیار جوان بود مع هذا بحزم و احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی ‌را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی ویرا در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.
سورن یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ، در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظریف که پیشانی‌بندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می‌بست. وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.) از دیگر نام آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌دهد.

ژولیوس سزار
(Julius)، پومیه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک اداره می‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال 56 پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.
کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان ، یعنی شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران، دستیابی به گنجینه‌های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهم کوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.
 
کراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهی مرکب از42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک13) پادشاه اشکانی، سورن سردار نامی ‌ایران را مامور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی‌ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان (بین النهرین) و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورن با یک نقشه نظامی‌ماهرانه و بهیاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومی‌ها موفق به فرار گردیدند.
روش نوین جنگی سورن، شیوه جنگ و گریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زره پوشان اسب سوار، تیراندازان ورزیده، نیزه‌داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.
افسران رومی ‌درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورن فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل می‌کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی‌شد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود، آب و مهمات می‌رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویژه ای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می‌پرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کرده‌اند که با آنها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر آنها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبین‌های دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پی درپی پرتاب می‌شد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می‌کرد و مانند ما خود را سنگین نمی‌کرد. سربازان ایرانی تسلیم نمی‌شدند و تا آخرین نفس باید می‌جنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.
جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومی‌ها پس از پیروزی‌های پی درپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.
 
همانگونه که دولت بزرگ هخامنشی در مرزهای خود در باختر برای نخستین بار با گسترش و کشورگشایی یونان برخورد کرد و پیشرفت یونان را در شرق و آسیا متوقف گردانید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود در خاور، با سد قدرتمند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی سورن بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکست‌های آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند، به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.
بد نیست یادآوری شود که سورن پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت می‌کردند به زیر افکند. سورن در این هنگام بیش از 30 سال نداشت.
اماشوربختانه سورن هیچ بهره ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه به جای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را کشت؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.

 
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع: tarikhema.parsiblog.com


نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین 1389 ساعت 06:34 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

آنچه ایرانیان آموختند به جهانیان...!!!!!!

برپا شدن شاهنشاهی هخامنشی دوران نوی را در تمدن جهان آغاز کرد. پیش از ایشان مغرب آسیا و جنوب شرقی اروپا و شمال افریقا جایگاه اقوام گوناگونی بود که تمدن داشتند و دولت هائی بنیاد کرده بودند. دنیای آن روزگار بسیار آشفته بود. این کشورهای کوچک پیوسته با هم درجنگ بودند. هیچ جا ایمنی نبود. هرکه زورش می رسید بردیگران ستم می کرد. ایرانیان مادی برکشور ستمگر آشور پیروز شدند و قسمتی از دنیای متمدن آن زمان را زیر فرمان آوردند. اما شاید از این پیروزی و دست یافتن بر مال بسیار که به غنیمت گرفته بودند زود سرمست شدند و به تجمل و خوشگذرانی پرداختند.

پارسیان هخامنشی که مردمی دلیر و ساده بودند ناگهان سر برافراشتند و سراسر جهان را یکی کردند و برآن فرمانروا شدند. از همان نخستین روزهائی که خاندان پارسی اداره جهان را بدست گرفت بر همه آشکار شد که شریف ترین و آزاده ترین نژاد دنیای کهن بر سر کار آمده است. حق پرستی و مردم دوستی و دلیری ایرانیان در برابر کینه توزی ها و سنگدلی های مردم بابل و آشور و فنیقیه چنان درخشید که چشم همه جهانیان از آن خیره شد. مردم جهان از رنج فراوان آسودند و دمی به آسایش برآوردند تا آنجا که بسیاری از مورخان، دوران شاهنشاهی این خاندان را «روزگار آسودگی» نام داده اند.

اما ایرانیان هخامنشی در پیشرفت تمدن جهان هم سهم بزرگی داشته اند و در اداره و اخلاق و آموزش و پرورش و شیوه زندگی و هنر و دین درس های سودمند به مردمی دیگر دنیا داده اند.

اداره جهان

سازمان اداری شاهنشاهی هخامنشی نخستین نمونه و سرمشق اداره سرزمین های پهناور به وسیله یک دستگاه بود و تا قرن ها دولت های بزرگ جهان از آن پیروی کردند. این شیوه کشورداری نشانه قابلیت و استعداد بی مانند ایرانیان است.

اخلاق

ایرانیان هخامنشی پیرو راستی و دادگری بودند. بیگانگان هم بارها نوشته اند که نزد مادیان و پارسیان قانون هرگز منسوخ نمی شود.

راستی و درستی و دادگری پایه اخلاق پارسیان بود. داریوش بزرگ پیش از مرگ فرمان داد تا روش اخلاقی او را که دستوری برای بازماندگان بود برسنگ نوشتند. این نوشته که هنوز برجاست مایه سرافرازی ملت ایران خواهد بود و ترجمه قسمتی از آنچه بر دیوار مقبره داریوش در نقش رستم فارس نوشته اند چنین است :

خدای بزرگ است اهورمزدا که این دستگاه شگرف را آفرید که می بینید. اوست که شادی را برای مردم آفرید. اوست که به داریوش شاه دانائی و توانائی داد.

داریوش شاه می گوید:

به خواست اهورمزدا من چنینم که دوستدار راستی ام و بدی را دوست ندارم. پسند من نیست که ناتوانی از توانا ستم بیند، چنانکه نمی پسندم که زیردستی با زیردست ناروا رفتار کند. من آنچه را می پسندم که حق باشد.

من دوستدار کسی نیستم که پیرو دروغ باشد. من تندخو نیستم. چون چیزی مرا به خشم بیاورد.، من نیروی خرد را بر خشم می گمارم. من بر خویشتن چیره ام.

هرکس با من همکاری کند فراخورکارش به او یاداش می بخشم. هرکس خطا کند او را در خور گناهش گوشمالی می دهم. خواست من نه آنست که کسی بدی کند و نه آنکه بدکار بی کیفر بماند.

آنچه را کسی بر ضد دیگری بگوید باور نمی کنم مگر آنکه برحسب قانون درست ثابت شود.

چون کسی تا آنجا که می تواند بکوشد من خشنود و کامروا می شوم و خشنودی من از آن بسیار است.

هنر و صنعت هخامنشی

ایرانیان وارث تمدن های کهن باستان بودند و چون از آموختن ننگ نداشتند از همه ملت هائی که پیش از ایشان تمدنی داشتند هنر و دانش آموختند.

شاهنشاهان هخامنشی هنرمندان و صنعتگران را از هر گوشه کشور پهناور خود دعوت می کردند تا در ایران کار کنند و به این کارگران مزد خوب می دادند. معماری در عهد ایشان پیشرفت بسیار کرد. ویرانه های کاخ شاهان این خانواده که در تخت جمشید و شوش برجاست هنوز از شکوه و جلال روزگار آبادی نشانه های فراوان دارد.

خانه های مردمان در این زمان از گل و خشت ساخته می شد. چون ایرانیان پرستش خدا را در فضای آزاد و زیر آسمان انجام می دادند به خلاف مردم بابل و مصر و یونان پرستشگاه نمی ساختند و پیکر خدایان را از سنگ نمی تراشیدند.

بناهای بزرگ را تنها برای کاخ شاهان برپا می کردند و ساختن کاشی های لعابی رنگین را با نقش های انسان و حیوان و جانوران از بابل و آشور آموخته و این هنر را به کمال رسنده بودند. ظرف های زیبای سفالی با نقش های گوناگون نیز می ساختند و پیکرسازی در نقش های برجسته کاخ ها و لوح های یاد بود پیروزی ها بر سینه کوهها به کار میرفت.

مهندسان ایرانی در راه سازی استادی تمام داشتند و می توانستند پل های بزرگ بر رودخانه ها و تنگه ها بسازند.

آموزش و پرورش

جوانان پارسی نخست سه هنر می آموختند: سواری، تیراندازی، راستی.

نیرومندی تن و روان پایه پرورش پارسیان بود. ایرانیان این روزگار مردمانی شریف و نجیب و درستکار بودند. ورزش های پهلوانی تن و بازوی ایشان را نیرومند می کرد و راستی و درستی و پاکدامنی ایشان میان همه ملت های آن روزگار مثل شده بود. یکی از نویسندگان بزرگ یونان باستان کتابی به نام «پرورش کوروش» نوشته و شاهنشاه بزرگ هخامنشی را درآن کتاب نمونه شرافت و کمال بشری شمرده است.

خط و زبان

هخامنشیان و همه خاندان ایشان به زبانی گفتگو می کردند که اکنون «پارسی باستان» خوانده می شود. این زبان، مادر زبانی است که امروز ما بدان سخن می گوئیم. البته از آن روزگار تاکنون که بیش از دو هزارو پانصد سال می گذرد زبان پارسی بسیار تغییر یافته است. اما بسیاری از کلمه ها در فارسی امروز با صورتی که در آن زمان داشته بسیار نزدیک است.

خطی که این زبان به آن نوشته می شد خط میخی نام دارد. این خط را شاید نخست سومریان اختراع کرده باشند. مردم اکد و عیلام و بابل و آشور نیز آنرا از سومریان گرفتند و با تغییر و اصلاح بکار بردند. اما پارسیان در آن تغییر بسیار دادند و آنرا ساده و کامل کردند چنانکه خط میخی پارسی پیشرفت بزرگی را در ایجاد الفبای ساده و خوب نشان می دهد. این خط از چپ به راست نوشته می شد.

مادها و پارس ها به جای لوح گلی که معمول سومریان و آشوریان بود کاغذ پوستی و قلم برای نوشتن به کار می بردند و به این سبب از نوشته های ایشان جز آنچه بر سنگ نقش شده چیزی باقی نمانده است.

 

ک

 


نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین 1389 ساعت 02:42 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

پرفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان :

در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان كورش شناخته شده است . زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراتوری چندین دهه ای ایران مایه شگفتی است . آزادی به یهودیان و ملتهای منطقه و كشورهای مسخر شده كه در گذشته نه تنها وجود نداشت بلكه كاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست .

 

دكتر هانری بر دانشمند فرانسوی - تمدن ایران باستان :

این پادشاه بزرگ یعنی كورش هخامنشی برعكس سلاطین قسی القب و ظالم بابل و آسور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود

زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زردشت بوده. به همین سبب بود كه شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات

(خشترا) می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان

صرف می كردند .

 

آلبر شاندور - كورش بزرگ :

شاهنشاهی ایران كه پایه گذار او كورش بزرگ است به هیچ وجه بر اساس خشنونت پی ریزی نشد . بلكه عكس آن صادق

است زیرا با رعایت حقوق مردمان پایه گذاری شد . پارسیها با مساعدت یكدیگر و به یاری پادشاهان مقتدر خود عظمت و

شكوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند كه نشانه نبوغ و نژاد پاك آنان است . نژادی كه حماسه آنان را همچون آفتابی در

تاریكی نشان میدهد . آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند كه برای آیندگان نیز خواهد ماند .

 

ژنرال سرپرسی سایكس :

خوش زبانی او از پاسخی كه در داستان رقص ماهیان به یونانیان داده است آشكار است. مطالب كتاب مقدس (تورات) و

نوشته های یونانی و سنتهای ایرانی همه همداستانند كه كورش باستانی سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست

میخواندند. ما نیز میتوانیم بدان ببالیم كه نخستین مرد بزرگ آریائی {اینجا اندیشه اش هندواروپایی « پدر » میداشتند و

است زیرا تنها شاخه ی هندوایرانی گروه هندواروپایی است كه آریائی خوانده می شود} كه سرگذشت اش بر تاریخ روشن

است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است .

 

ژنرال سرپرسی سایكس بعد از دیدار از آرامگاه شاهنشاه كورش بزرگ :

من خود سه بار این آرامگاه را دیدار كرده ام ، و توانسته ام اندك تعمیری نیز در آنجا بكنم، و در هر سه بار این نكته را

یادآورده شده ام كه زیارت آمارگاه اصلی كورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز كوچكی نیست و من بسی

خوشبخت بوده ام كه بچنین افتخاری دست یافته ام. براستی من در گمانم كه آیا برای ما مردم آریائی (هندواروپایی) هیچ

بنای دیگری هست كه از آرامگاه بنیاد گذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهمتر باشد .

 

سرپرسی سایكس - تا ایران باستان :

در شاهنشاهی كورش زیبایی - مردانگی - شجاعت - قهرمانیت - عدالت به عیان دیده شده است . وی هیچگاه عیاشی

نكرد . كاری كه اكثر بزرگان گرفتار آن بوده و هستند . آزادی هایی كه داشت به هیچ وجه به شخصیت او صدمه نزد و

افكاری داشت كه به راستی متعلق به تاریخ نبوده است

كورش یكی از شخصیتهای بزرگ تاریخ جهان است . او ابتدا پادشاه سرزمین كوچكی بود . ولی پس از مدتی با اراده مصمم

و قلبی آكنده از وطن پرستی امپراتوری را در تاریخ بنا نهاد كه در كل جهان بی سابقه بود . این بدین دلیل بود كه تاكنون

هیچ كشوری نتوانسته بود اینچنین با صلح و احترام به عقاید دیگران كل خاورمیانه را تصاحب كند . او هیچ گاه

خوشگذران و تن آسایی نكرد . هیچ گاه مغرور نشد و همیشه به یاد خداوند خود بود و برای احترام به مزدا حیواناتی را نثار

می كرد . كاساندان دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود كه از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر و اجدادش در

چند نسل شاه پارسیان بودند . كورش در شوخ طبی و انسانیت سرآمد زمان خود بود . من سه بار تا كنون موفق شده ام

آرامگاه این ابر مرد آریایی را زیارت كنم و خداوند را برای این توفیق سپاس میگویم .

 

افلاطون - قوانین ( 477 تا 347 پیش از میلاد ) :

پارسیان در زمان شاهنشاهی كورش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند . از اینرو نخست خود آزاد شدند و

سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند . در زمان او ( كورش بزرگ ) فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و

آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی میكردند . مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از

این رو در موقع خطر به یاری آنان میشتافتند و در جنگها شركت میكردند . از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را

همراهی میكرد و به آنان اندرز میداد . آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام میگرفت

 

هرودوت – تاریخ هرودو ت( 484 تا 425 پیش از میلاد ) :

هیچ پارسی یافت نمی شد كه بتواند خود را با كورش مقایسه كند . از اینرو من كتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تا

كردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچگاه به فراموشی سپرده نشود .

كورش سرداری بزرگ بود . در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند ب

علاوه او به همه مللی كه زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش مینمودند . سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال میكردند .

هارولد لمب دانشمند امریكایی - كورش بزرگ :

در شاهنشاهی ایران باستان كه كورش سمبول آنان است آریایی ها در تاجگذاری به كردار نیك - گفتار نیك - پندار نیك

سوگند یاد میكردند كه طرفدار ملت و كشورشان باشند و نه خودشان . كه این امر در صدهها نبرد آنان به وضوح دیده می

شود كه خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ كیان كشورشان می تاخته است .

 

گزنفون – كوروپد ا ی ( 445 پیش از میلاد ) :

مهمترین صفت كورش دین داری او بود. او هر روز قربانیان برای ستایش خداوند میكرد . این رسوم و دینداری آنان هنوز

در زمان اردشیر دوم هم وجود دارد و عمل میشود . از صفتهای برجسته دیگر كورش عدل و گسترش عدالت و حق بود

ما در این باره فكر كردیم كه چرا كورش به این اندازه برای فرانروایی عادل مردمان ساخته شده بود . سه دلیل را برایش

پیدا كردیم . نخست نژاد اصیل آریایی او و بعد استعداد طبیعی و سپس نبوغ پروش او از كودكی بوده است .

كورش نابغه ای بزرگ - انسانی والا منش - صلح طلب و نیك منش بود . او دوست انسانها و طالب علم و حكمت و راستی

بود . كورش عقیده داشت پیروزی بر كشوری این حق را به كشور فاتح نمیدهد تا هر تجاوز و كار غیر انسانی را مرتكب

شود . او برای دفاع از كشورش كه هر ساله مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار میگرفت امپراتوری قدرتمند و انسانی را پایه

گذاشت كه سابقه نداشت . او در نبردها آتش جنگ را متوجه كشاورزان و افراد عام كشور نمی كرد . او ملتهای مغلوب را

شیفته خود كرد به صورتی كه اقوام شكست خورده كه كورش آنان را از دست پادشاهان خودكامه نجات داده بود وی را

خداوندگار می نامیدند . او برترین مرد تاریخ - بزرگترین - بخشنده ترین - پاك دل ترین انسان تا این زمان بود .

 

كنت دوگوبینو فرانسوی - ایران باستان :

شاهنشاهی كورش هیچگاه در عالم نظیر نداشت . او به راستی یك مسیح بود زیرا به جرات میتوان گفت كه تقدیر او را

چنین برای مردمان آفرید تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد .

نیكلای دمشقی

كورش شاهنشاه پارسیان در فلسفه بیش از هر كس دیگر آگاهی داشت . این دانش را نزد مغان زرتشتی آموخته بود .

پرفسور كریستن سن ایران شناس - استاد زبان اوستایی و پهلوی :

شاهنشاه كورش بزرگ نمونه یك پادشاه "جوان مرد" بوده است . این صفت برجسته اخلاقی او در روابط سیاسی اش دیده

میشده . در قواینن او احترام به حقوق ملتهای دیگر و فرستادگان كشورهای دیگر وجود داشته است و سرلوحه دولتش

بوده . كه این قوانین امروز روابط بین الملل نام گرفته است .

آلبر شاندور فرانسوی - شاهنشاهی كورش بزرگ :

كورش یكسال پس از فتح بابل برای درگذشت پادشاه بابل عزای ملی اعلام نمود . برای كسی كه دشمن خودش بود . او

مطابق رسم آزادمنشی اش و برای اینكه ثابت كند كه هدف فتح و جنگ و كشتار ندارد و تنها به عنوان پادشاهی كه ملتش

او را برای صلح پذیرفته اند قدم به بابل گذاشته است و در آنجا تاجگذاری نمود . او آمده بود تا به آنان آزادی اجتماعی و

دینی و سیاسی بدهد . در همین حین كتیبه های شاهان همزمان او حاكی از برده داری و تكه تكه كردن انسان های

بیگناه و بریدن دست و پای آنان خبر میدهد .

 

پرفسور گیریشمن - ایران از آغاز تا اسلام :

كمتر پادشاهی است كه پس از خود چنین نام نیكی باقی گذاشته باشد . كورش سرداری بزرگ و نیكوخواه بود . او آنقدر

خردمند بود كه هر زمانی كشور تازه ای را تسخیر می كرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان

آن سرزمین انتخاب می نمود . او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و كشتار نمی كرد . ایرانیان كورش را پدر و یونانیان

كه سرزمینشان بوسیله كورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند

میخوانند.

 

كنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران ( مورخ فرانسوی ) :

تا كنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را كه كورش در تاریخ جهان باقی گذاشت - در افكار میلیونها مردم جهان

بوجود آورد . من اذعان میدارم كه اسكندر و سزار و كورش كه سه مرد اول جهان شده اند كورش در صدر انها قرار دارد . وتا كنون كسی در جهان بوجود نیامده است كه بتواند با او برابری كند و او همانطور كه در كتابهای ما آمده است مسیح  خداوند است . قوانینی كه او صادر كرد در تاریخ آن زمان كه انسانها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود

 

ویل دورانت - تاریخ تمدن ویل دورانت - مشرق زمین :

كورش از افرادی بوده كه برای فرمانروایی آفریده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در كشور

گشایی حیرت انگیز بود . او با شكست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود . بهمین دلیل یونانیان كه دشمن

ایران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسكندر

مینامند . او كرزوس را پس از شكست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت

و یهودیان در بند را آزاد نمود . كورش سرداری بود كه بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های

شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت .

 

كلمان هوار - تمدن ایرانی :

كورش بزرگ در سال 550 قبل از میلاد بر اریكه پادشاهی ایران نشست . وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز

امپراتوری و شاهنشاهی پهناوری را از خود بر جای گذاشت كه تا آن روزگار كسی به دنیا ندیده بود . كورش سرداری بزرگ و

سرآمد دنیای آن روزگار بود . او اقوام مختلف را مطیع خود كرد . او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی كرد . برای

احترام به مردمان كشورهای دیگر معابدشان را بازسازی كرد . وی پیرو دین یكتا پرستی مزدیسنا بود . ولی به هیچ عنوان دین

خود را بر ملل مغلوب تحمیل ننمود .

 

مولانا ابوالكلام احمد آزاد فیلسوف هندی -كورش بزرگ ( عباس خلیلی ) :

كورش همان ذوالقرنین قرآن است . وی پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و كردار نیك را به مردمان ایران و جهان

هدیه داد . سنگ نگاره او با بالهای كشیده شده به سوی خداوند در پاسارگاد وجود دارد .

 

دیودوروس سیسولوس ( 100 پس از میلاد ) :

كورش پسر كمبوجیه و ماندان در دلاوری و كارآیی خردمندانه حزم و سایر خصائص نیكو سرآمد روزگار خود بود . در رفتار با

دشمنان دارای شجاعتی كم نظیر و در كردار نسبت به زیر دستان به مهر و عطوفت رفتار میكرد . پارسیان او را پدر می خواندند .

دكتر جهانگیر اوشیدری - دانشنامه مزدیسنا :

كورش به سال 559 قبل از میلاد بر اریكه شاهنشاهی بنشست و در سال 529 قبل از میلاد وفات یافت . پس از تسخیر

بابل با مردمان شكست خورده بامهربانی رفتار كرد و اسیران یهودی را كه بخت النصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد كرد

و اجازه داد به فلسطین باز گردند . او فرمانی صادر كرد كه معبد اورشلیم را كه بخت النصر ویران كرده بود را با هزینه دولت ایران

بازسازی كنند . كورش را در پارسه گرد كه امروزه پازاردگاد نامیده می شود به خاك سپردند . او از مردان بزرگ تاریخ جهان است

زیرا همه تاریخ نویسان نامدار جهانی از او به نیكی ستایش كرده اند . اوپادشاهی سیاستمدار - شجاع - با فتوت - با عزم و

اراده - با گذشت و مهربان بود . او به عقاید دینی ملل مغلوب احترام می گذاشت . شهرهای

ویران را دوباره آباد ساخت . او عقل و تدبیر را بر شمشیر و جنگ برتری داد . منشور جهانی او زینت بخش سازمان ملل

متحد و جهان است .

 

اخیلوس ( آشیل ) شاعر نامدار یونانی - تراژدی پارسه :

كورش یك تن فانی سعادتمند بود . او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید . خدایان او را دوست داشتند . او دارای عقلی

سرشار از بزرگی بود


نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین 1389 ساعت 02:38 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |


   

هخامنشیان همچون نیاکان خود عادت به كوچ كردن داشتند ، و معمولاً همه سال را در یك جا به سر نمی‌بردند، بلكه بر حسب اقتضای آب‌و‌هوا، هر فصلی را در یكی از پایتخت‌های خود سر می‌كردند. در فصل سرما ، در بابل و شوش اقامت داشتند ، و در فصل گرمی ِهوا به همدان می‌رفتند كه در دامنه كوه الوند بود و هوای تازه و خنكی داشت .
این سه شهر « پایتخت » به معنی اداری و سیاسی و اقتصادی بودند، اما دو شهر دیگر هم بودند كه « پایتخت آئینیِ » هخامنشیان به شمار می‌رفتند، یكی پاسارگاد كه در آن‌جا آیین و تشریفات  تاجگذاری شاهان هخامنشی برگزار می‌شد، و دیگری « پارسَه » كه برای پاره‌ای تشریفات دیگر به كار می‌آمد.

این دو شهر « زادگاه » و « پرورشگاه » و به اصطلاح « گهواره » پارسیان به شمار می‌رفت، و گور بزرگان و نام‌آوران آنان در آن‌جا بود و اهمیت ویژه‌ای داشتند؛ به عبارت دیگر، این‌ها مراكز مذهبی ایرانیان هخامنشی بودند، مانند اورشلیم و واتیكان، كه نظر به اهمیت آیینی خود، مركز ثقل بسیاری از حوادث بوده‌اند. البته از این دو تخت‌جمشید بیش‌تر اهمیت داشته است و به همین دلیل، اسكندر مقدونی آن را به عمد آتش زد تا گهواره و تكیه‌گاه دولت هخامنشی را از میان ببرد.

نام راستین این شهر پارْسَهْ بوده است كه از نام قوم پارسی آمده است و آنها ایالت خود را هم به همان نام پارس می‌خواندند. پارسه به همین صورت در سنگ نوشته خشیارشا بر جرز درگاهای « دروازه همه ملل » نوشته شده است، و در لوحه‌های عیلامی مكشوفه از خزانه و باروی تخت‌جمشید هم آمده است. یونانیان از این شهر بسیار كم آگاهی داشته‌اند، به دلیل این كه پایتخت اداری نبوده است، و در جریان‌های تاریخ سیاسی، كه مورد نظر یونانیان بوده، قرار نمی‌گرفته. به علاوه، احتمال دارد كه به خاطر احترام ملی و آئینی شهر پارسه، خارجیان مجاز نبوده‌اند به مكان‌های مذهبی رفت‌‌ وآمد كنند و در باب آن آگاهی‌هایی به دست آورند؛ همچنان  كه تا پایان دوره قاجار، سیاحان اروپایی كم‌تر می‌توانستند در باب مشاهد و امام‌زاده‌های ایرانی تحقیق كنند. بعضی گمان كرده‌اند كه در برخی از نوشته‌های یونانی از پارسه به صورت پارسیان «persain» و یا شهر پارسیان نام رفته است، اما این گمان مبنای استواری ندارد.

پِرسِه پُلیس ( پرسپولیس )

نام مشهور غربی تخت‌جمشید ، یعنی پِرْسِهْ پُلیْس (Perse Polis) ریشه غریبی دارد. در زبان یونانی، پْرسهْ‌پُلیْس و یا صورت شاعرانه آن پِرْسِپ‌ْتوُلیْس Persep tolis لقبی است برای آِتِنه، الهه خرد و صنعت و جنگ، و «ویران‌كننده شهرها» معنی می دهد.این لقب را آشیل، شاعر یونانی سده پنجم ق.م. در چكامه مربوطه به پارسیان، به حالت تجنیس و بازی با الفاظ، در مورد «شهر پارسیان» به كار برده است (سُوكنامه پارسیان، بیت 65). این ترجمه نادرست عمدی، به صورت ساده‌‌ترش، یعنی پرسه پلیس، در كتب غربی رایج گشته و از آن‌جا به مردم امروزی رسیده است.  خود ایرانیان نام «پارسه» را چند قرن پس از برافتادنش فراموش كردند چون كتیبه‌ها را دیگر نمی‌توانستند بخوانند و در دوره ساسانی آن را «صدستون» می‌خواندند. البته مقصود از این نام، تنها كاخ صدستون نبوده است، بلكه همه بناهای روی صفه را بدان اسم می‌شناخته‌اند. در دوره‌های بعد، در خاطر ه مردم فارس، «صدستون» به «چهل‌ستون» و «چهل‌منار» تبدیل شد. جُزَفا باربارو، از نخستین اروپاییانی كه این آثار را دیده است (سال 1474 میلادی)، آن را ِچْل‌‌مِنار (چهل‌منُار) خوانده است. پس از برافتادن هخامنشیان خط و زبان آنها نیز بتدریج نامفهوم شد و تاریخ آنان از یاد ایرانیان برفت، و خاطره‌‌ شان با یاد پادشاهان افسانه‌ای پیشدادی و نیمه تاریخی كیانی درهم آمیخت، و بنای شكوهمند پارسه را كار جمشید پادشاه افسانه‌ای كه ساختمان‌های پرشكوه و شگرف را به او نسبت می‌دادند دانستند و كم‌كم این نام افسانه‌ای را بر آن بنا نهادند.

صفه‌ ی پارسه

تخت‌جمشید بر روی صفه‌ای بنا شده است كه كمی بیشتر از یكصد و بیست‌و پنج ‌هزار متر مربع وسعت دارد. خود صفه برفراز و متكی به صخره‌ای است كه از سمت شرق پشت به كوه‌ میترا یا مهر (= كوه رحمت) داده است و از شمال و جنوب و غرب در درون جلگه مرودشت پیش رفته و شكل آن را می‌توان یك چهار ضلعی دانست كه ابعاد آن تقریباً چنین است: 455 متر در جبهه غربی ، 300 متر در طرف شمالی ، 430 متر در سوی شرقی و 390 متر در سمت جنوبی كتیبه بزرگ داریوش بر دیوار جبهه جنوبی تخت، صریحاً گواهی می‌دهد كه در این مكان هیچ بنایی قبل از وی موجود نبوده است.

كارهای ساختمانی تخت‌جمشید به فرمان داریوش بزرگ در حدود 518 ق.م آغاز شد. اول از همه می‌بایست این تخت بسیار بزرگ را برای برآوردن كوشك شاهی آماده سازند: بخش بزرگی از یك دامنه نامنظم سنگی را مطابق نقشه معماران، تا ارتفاع معینی كه مورد نظرشان بود، تراشیدند و كوتاه و صاف كردند و گودیها را با خاك و تخته‌سنگ‌های گران انباشتند، و قسمتی از نمای صفه را از صخره طبیعی تراشیدند و بخشی دیگر را با تخته‌سنگ‌های كثیرالاضلاع كوه پیكری كه بدون ملاط بر هم گذاشتند برآوردند و برای آن‌كه این سنگ‌های بزرگ بر هم استوار بمانند آن‌ها را با بست‌های دم چلچله‌ای آهنی به هم پیوستند و روی بست‌ها را با سرب پوشانیدند (این بست‌های فلزی را دزدان و سنگ‌ربایان كنده و برده‌اند؛ تنها تعداد كمی از آن‌ها را بر جای مانده‌اند). این تخته سنگ‌ها یا از سنگ آهكی خاكستری رنگی است كه از كوه و تپه‌های اطراف صفه استخراج می‌شده و یا سنگ‌های آهكی سیاهی شبیه به مرمر است كه از كانهای مجدآباد در 40 كیلومتری غرب تخت‌جمشید می‌آورده‌اند. خرده سنگ‌ها و سنگ‌های بی‌مصرف حاصل از تراش و تسطیح صخره را نیز به درون گودها ریختند. شاید در همین زمان بوده است كه با آب انبار بزرگ چاه مانندی در سنگ صخره و در دامنه كوه‌ مهر (= كوه رحمت) به عمق 24 متر كندند. 

پس از چند سال، صاف كردن صخره طبیعی و پر كردن گودی‌ها به پایان رسید و تخت هموار گشت. آن‌گاه شروع به برآوردن شالوده بناها كردند و در همان زمان دستگاه آب دَركُنی تخت‌جمشید را ساختند بدین معنی كه در دامنه آن بخشی از آبراه های تخت جمشیدقسمت از كوه رحمت كه مشرف بر تخت است آبراهه‌هایی كندند و یا درست كردند، و سر این آبراهه‌ها را در یك خندق بزرگ و پهن، كه در پشت دیوار شرقی تخت كنده بودند، گذاشتند تا آب باران كوهستان از راه آن خندق به جویبارهایی در جنوب و شمال صفه راه یابد و به دَر رَوَد. بدین‌گونه خطر ویرانی بناهای روی تخت‌ ناشی از سیلاب جاری از كوهستان از میان رفت، اما بعدها كه این خندق پُر شد آب باران كوهستان قسمت اعظم برج و باروی شرقی را كند و به درون  محوطه كاخ‌ها ریخت و آن‌ها را انباشت، تا این كه در هفتاد سال گذشته؛ باستان‌شناسان این خاك‌ها را بیرون ریختند و چهره بناها را دوباره روشن  ساختند. بر روی خود صفه، آبراهه‌های زیرزمینی كنده‌اند كه از میان حیاط و كاخ‌ها می‌گذشت و آب باران سقف‌ها از راه ناودان‌هایی كه مانند لوله بخاری و با آجر و ملاط قیر در درون دیوارهای ستبر خشتی تعبیه كرده بودند، وارد آبراهه‌های زیرزمینی می‌شد و از زیر دیوار جنوبی به دشت و خندقی در آن جا می‌رسید. هنوز قسمت‌هایی از این آبراه‌های زیرزمینی و ناودان‌های درون دیوارها را در گوشه‌و‌كنار تخت‌جمشید می‌توان یافت. هم اكنون  نیز آب باران‌های شدید زمستانی از این آبراه‌ها به در می‌رود.

نگاهی کوتاه بر بخش های مختلف پارسه

1. پلکان ورودیپلکان ورودی پارسه

در قسمت غربی صفه برای دسترسی به بالای صفه، پلکان دو طرفه عظیمی ساخته شده که شبیه دو بازو برای به آغوش گرفتن میهمانان است ، در هر طرف 110 پله ، که 63 پله از سطح دشت به یک پاگرد منتهی و از پاگرد تا روی صفه 43 پله ساخته شده است.هر پلکان 10 سانتیمتر ارتفاع،38 سانتیمتر پهنا و 690 سانتیمتر طول دارد در کناره پلکان کنگره داری ساته شده است و هر چند پله از یک قطعه سنگ بزرگ تراشیده شده است.

2.دروازه مللئروازه ی همه ی ملت ها

پس از بالا رفتن از پلکان، دروازه ملل اولین بنایی است که توجه را به خود جلب می کند. این بنا شامل تالار مربع وسیعی است که بر روی چهار ستون استوار شده است و دارای سه درگاه به طرف غرب، شرق و جنوب است. دو طرف درگاه غربی مزین به نقش دو گاو بسیار بزرگ و دو طرف درگاه غربی مزین به مجسمه دو گاو بالدار با سر انسان است. بر روی جرزهای این دروازه چهار کتیبه سه زبانه توسط خشایار شا نقش شده است که در آن خشایارشا به نیایش اهورامزدا و شرح اقدامات خود می پردازد.

3.کاخ آپادانادورنمای کاخ آپادانا

ساخت آپادانا به فرمان داریوش بزرگ آغاز و توسط خشایارشا به اتمام رسید. این کاخ مشتمل بر یک تالار مرکزی با 36 ستون و سه ایوان هر کدام با 12ستون در شمال،شرق و غرب و تعدادی اتاق در چهار گوشه و ضلع جنوبی است،ارتفاع ستون های این تالار و ایوان های آن با سر ستون بیش از 19 متر است.در جبهه شمالی و شرقی تالار آپادانا دو پلکان ساخته شده که هر پلکان با چهار ردیف پله به ایوان دسترسی پیدا می کند،بدنه این پلکانها مزین به نقوش بزرگان هخامنشی،سربازان جاویدان و نمایندگان ملل تابعه (هدیه آوران) است.

4.کاخ سه دروازه(کاخ مرکزی یا تالار شورا)

کاخ سه دروازه از نظر موقعیت در مرکز کاخهای تخت جمشید واقع شده است.این کاخ دارای یک پلکان دو طرفه در جبهه شمالی است که بر روی آن نقش بزرگان مادی و هخامنشی به صورت مجزا از هم در حال بالا رفتن از پله ها حجاری شذه است.این کاخ دارای دو ایوان با دو ستون و یک تالار با چهار ستون است که بر روی در گاههای آن نقش پادشاه هخامنشی حجاری شده و تعدادی اتاق نیز در طرفین تالار ساخته شده است.سر ستون های این تالار تنها سر ستونهایی هستند که به شکل سر انسان حجاری شده اند.

5. كاخ « ج »

در جنوب كاخ آپادانا و شرق كاخ داریوش و غرب كاخ سه دری یا تالار شورا، كاخی روی كوه ساخته شده بود كه امروزه آثار كمتری از آن مانده است.

6.کاخ تچر ( تالار آیینه )

این کاخ، کاخ اختصاصی داریوش می باشد که شامل یک تالار مرکزی با 12 ستون و یک ایوان 8ستونی،دوتالار چهار ستونی در پشت تالار مرکزی و تعدادی اتاق کوچکتر در طرفین است.بدنه در گاهها دارای نقوش برجسته با محوریت پادشاه است
(دلیل نامگذاری این تالار به آینه صیقل بودن سنگها است به گونه ای که تصاویر را منعکس می کند)

7. كاخ «ه»

پلكان نقش دار دو سویه، ورودی كاخ « ه » است. امروزه این پلكان تخریب شده است. نقش های پلكان شامل دو گروه 16 نفره نیزه دار پارسی است كه در دو سوی كتیبه ای به زبان فارسی باستان ایستاده اند و پشت سر هر گروه، همان كتیبه تكرار شده است.

8. جان پناه شاخدار

9.کاخ هدیش

کاخ هدیش کاخ اختصاصی خشایار شا است که ابعاد آن از کاخ داریوش بزرگتر می باشد و شامل یک تالار مرکزی با 36ستون،یک ایوان 12 ستونه،دو تالار 4 ستونی و تعدادی اتاق در طرفین است.بر روی درگاههای این کاخ نیز نقش پادشاه حجاری شده است.از ویژگی های این کاخ وجود نقش برجسته درون طاقچه ها است که با سایر بناها تفاوت دارد.

10. کاخ اختصاصی یا كاخ « د »

در شرق كاخ خشایارشاه، محوطه روبازی وجود دارد كه اندازه ی آن 45×40 متر و سطح آن 5/2 متر پایین تر از كاخ خشایارشاه است. در این محوطه، اتاق های باریكی وجود داشت. از این كاخ امروزه چیزی باقی نمانده است.

11.مجموعه بناهای اندرونی

این مجموعه که در ارتباط با کاخ هدیش بوده توسط خشایارشا ساخته شده و شامل مجموعه ای از اتاقها و تالارها با ابعاد متفاوت می باشد که به وسیله راهروهایی از هم جدا می شوند. تالار اصلی و بخش از مجموعه توسط هرتسفلد بازسازی شده و هم اکنون بخش اداری و موزه تخت جمشید در آن قرار دارد.

12.خزانهخزانه ی پارسه

یکی دیگر از مهم ترین بخشهای مجموعه تخت جمشید خزانه می باشد که از نظر ساختاری متفاوت با سایر بناهای مجموعه است. خزانه شامل دو تالار بزرگ 100 ستونی و 99 ستونی، یک تالار 20ستونی و تعدادی تالار و اتاقهای کوچکتر است که پیرامون تمامی آنها را یک حصار مستحکم در بر گرفته.تنها یک راه دسترسی برای رسیدن به داخل در حصار ایجاد شده که این موضوع نشانگر ارزش و ضرورت حفظ اموال داخل تالارها و اتاقها بوده است.

13.کاخ صد ستون(تالار تخت)کاخ صد ستون

تالار تخت را می توان دومین بنای با اهمیت مجموعه تخت جمشید بعد از تالار آپادانا دانست که شامل یک نالار مرکزی با100 ستون سنگی،یک ایوان 16 ستونه،4 درگاه اصلی و چهار درگاه  فرعی و دالانهای طویل در سه طرف کاخ است.بر روی دو طرف درگاههای شمالی و جنوبی نقش پادشاه نشسته بر تخت بر روی دست نمایندگان ملل تابعه حجاری گشته و بر روی بدنه در گاههای شرقی و غربی نقش پادشاه در حال نبرد با حیوانات افسانه ای دیده می شود.تالار مرکزی این کاخ وسیع ترین تالار تخت جمشید است و از نظر اهمیت بعد از تالار آپادانا دومین کاخ مجموعه است.در انتهای حیاط این کاخ دروازه ای نا تمام مشابه دروازه ملل وجود دارد که وضعیت آمن می تواند روند ساخت بناهای مجموعه را نشان دهد.

14. جایگاه سپاهیان

در شرق تخت جمشید، حدفاصل بین كوه  و بناهای اصلی، در شرق كاخ صد ستون، ساختمان هایی مشتمل بر تعدادی تالار و ایوان با جرزهای خشتی مكعبی وجود دارد كه با توجه به اشیایی كه در آن كشف شده، به احتمال زیاد قراول خانه و محل استقرار پاسداران و نگهبانان مخصوص كاخ ها بود. به نظر می رسد كه قراول خانه جایگاه نگه داری و توقف ارابه ها و اسب های سلطنتی و نُجبا بود و خیابانی كه به عرض متوسط 9 متر در تمام طول شرقی تخت جمشید و دامنه كوه كشید شده، محل عبور این گردونه ها بود.

15.دروازه ی ناتمام

این دروازه كه كار ساختمانی آن شروع شد اما به پایان نرسید، در انتهای خیابان سپاهیان و در شمال حیاط صد ستون قرار دارد. از آنجا كه كارهای ساختمانی و حجاری این بخش ناتمام ماند به كاخ ناتمام یا دروازه ی ناتمام مشهور شده است. این ساختمان مشتمل بر یك تالار چهار ستونی و دو اتاق برای نگاهبانان است. آثار باقی مانده در این بخش چگونگی كار ساختمانی در مجموعه ی عظیم تخت جمشید را روشن می سازد. ابتدا تخته سنگ ها به دو شكل  استوانه و مكعب به داخل محوطه حمل می شد، سپس سنگ ها به كمك داربست های چوبی عظیم و قرقره و طناب بالا كشیده می شد و در جای خود نصب می گردید و در مرحله ی بعد كار تراش اصلی از قسمت بالای سنگ شروع می شد و در پایین خاتمه می یافت.
چهره و سم گاو كه به صورت نیمه كاره در جرز ( دیوار اطاق و ایوان ، پایه ی ساختمان كه از سنگ و آجر سازند)
دروازه ناتمام رها شده است، نشان می دهد كه هنگام حمله ی اسكندر به تخت جمشید، هنوز كارگران در این قسمت مشغول كار بودند.
در شمال دروازه ناتمام و بخشی كه به دیوان سرا شهرت داشت، سی هزار لوح گلی به خط ایلامی مشتمل بر پرداخت های دولتی به كارگران و خدمتگزاران و مأموران دیگر به دست آمده است. در این لوح ها كه در نوع خود بی نظیرند، مدت كار، مبلغ دستمزد، چگونگی پرداخت و در چند مورد حتی پرداخت مساعده به كارگران نیز قید شده است.

16. آرامگاههانمای بیرونی یکی از آرامگاه های پارسه بر فراز 
کوه میترا

در دامنه کوه میترا یا مهر 2 آرامگاه در دل کوه حجاری شده که همه ی بخش های آنها همگون هستند ، پادشاه را کمان در دست ایستاده بر سکویی سه پله ای نشان می دهد که در مقابل او آتشدان و قرص خورشید در حالی که نقش گوی بالدار ( فروهر ) در قسمت بالای تصویر حجاری شده دیده می شود.این صحنه بر روی تختی نشان داده شده که بر دست نمایندگان ملل تابعه امپراطوری حمل می شود.پایین ین نقش نمای کاخهای هخامنشی با چهار ستون دیده می شود که در وسط آن درب آرامگاه می باشد این دو آرامگاه منسوب به اردشیر دوم و سوم است.در آرامگاه منسوب به اردشیر دوم 6 قبر و آرامگاه  منسوب به اردشیر سوم دو قبر در سنگ حجاری شده. در قسمت جنوبی مجموعه تخت جمشید آرامگاه درون یکی از آرامگاه هانا تمامی دیده می شود که به داریوش سوم نسبت داده شده است، از سایر آثار مجموعه تخت جمشید می توان به چاه سنگی ، باروی تخت جمشید ، محل نگهبان ، خیابان سپاهیان کاخ ج ،کاخ اچ و محل کشف لوح های گلی اسناد تخت جمشید اشاره کرد.

17. خیابان سپاهیان

این خیابان كه 92 متر طول و نزدیك 10 متر عرض دارد، دروازه ی ملل را به دروازه ی ناتمام و ایوان شمالی كاخ صد ستون مرتبط می سازد. در دو طرف این خیابان فرورفتگی های طاقچه مانند به تعداد زیاد و به صورت چند لبه، به فاصله 7 متر از هم وجود داشت كه اكنون به صورت پی با كاهگل پوشانده شده اند. احتمالاً این فرورفتگی ها جایگاه سربازان و افسران، هنگام تشریفات بود. دیوار سمت راست دیوار اتاق هایی است كه حیاط آپادانا را از خیابان سپاهیان جدا می كند. این اتاق ها احتمالاً محل استقرار نگهبانان كاخ بود. دیوار سمت چپ، دیوار اتاق هایی است كه محل استقرار حُجاران و بخشی از كارگاه حجاری بود. در انتهای خیابان ، قطعات ستون هایی كه برای دروازه ناتمام در حال حمل بود، مشاهده می شود.

18. کارگاه

19. چاه سنگی

روبه روی شمال شرقی خزانه، در ارتفاع 22 متر از سطح آن، چاهی به صورت مربع كه هر ضلع آن 70/4 متر است با ژرفای 26 متر قرار دارد. این چاه را در زمان ساخت تخت جمشید حفر كردند. اطراف چاه، راه آب باریكی كنده شده تا آب باران كوه را به آن هدایت كند. تردیدی نیست كه پس از پر شدن چاه و لبریز شدن آن، آب اضافی به خندقی منتقل می شد. با توجه به این كه این چاه راهی به خارج ندارد و منفذی هم در ته یا بدنه آن موجود نیست، مسلم است كه برای نگه داری آب آشامیدنی تخت جمشید به كار می رفت. حفر این چاه از شاهكارهای دوره ی هخامنشی است.


آثار بیرون از صفه تخت جمشید

آثار بیرون از صفه ی تخت جمشید شامل یك تخته سنگ حوض مانند به ابعاد 68/5 متر در 85/4 متر به صورت تقریباً چهارگوش و ژرفای 15/2 متر و آثار باقی مانده از یك كاخ دیگر است. از آنجا كه قسمت درونی این سنگ به صورت شیب دار تراشیده شده، دیدگاه های گوناگونی در مورد آن ابراز شده است. احتمال بیشتر بر آن است كه این تخته سنگ بزرگ برای ساخت سر در به محل آورده شده باشد.

بازسازی دروازه ی ملت ها


نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین 1389 ساعت 03:43 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

جدول نام روزهای هفته در ایران باستان

و مقایسه ی آن با روزهای هفته ی اروپا و آمریکای امروز

نام کنونی

نام ایرانی

نام سُغدی1

ستاره وابسته

نام انگلیسی

مانک

یکشنبه

یوشمبت2

مهرشید روز

خورشید

Sunday

روز خورشید

دوشنبه

دوشمبت

 مه­شید روز

ماه

Monday

روز ماه

 سه­شنبه

سه‌شمبت

بهرام­شید روز

مریخ ، ایزد جنگ

Tuesday

روز ایزد جنگ

چهارشنبه

چرشمبت

 تیرشید روز

عطارد

Wednesday

روز عطارد

 پنج­شنبه

پنج‌شمبت

برجیس­شید روز

مشتری ، ایزد آذرخش

Thursday

روز ایزد آذرخش

آدینه

شش‌شمبت

ناهیدشید روز

زهره ، ستاره شادی آور3

Friday

روز ستاره­ی شادی آور

شنبه

شمبت

کیوان­شید روز4

زحل

Saturday

روز زحل


نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین 1389 ساعت 03:36 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

جدول نام روزهای هر ماه در گاهشماری ایرانی

مانـَک

اوستایی

پهلوی

پارسی

هستی بخش بزرگ دانا

اهورامزدا

اورمزد

هرمَزد

1

اندیشه نیک

وهومنه

وهومن

بهمن

2

بهترین راستی و پاکی

اشاوهیشتا

ارتاوهیشتا

اردیبهشت

3

شهریاری نیرومند

کشتریا وریا - خشترا وئیریه

شهریور

شهریور

4

فروتنی و مهرپاک

سپنتا آرمئیتی

سپندارمت

سپندارمذ

5

تندرستی و رسایی

هئوروتات

خردات

خورداد  - خرداد

6

بی مرگی ، جاودانی

 آمرتات

امرتات

امرداد

7

آفریدگار

دزوه - دثوش

دزو ، دذوپت آتور

دی ، دی بآذر

8

آتش ، فروغ

اتر- آثرآت

اتور

آذر

9

آبها ، هنگام آب

اپم

آبان

آبان

10

آفتاب ، خورشید

هورخشئیت

خورشیت

خور - خیر - خورشید

11

ماه

ماونگه

ماه - ماذ

ماه

12

  ستاره تیر یا تیشتر ، ستاره باران

تیشتریه

تیر- تیشتر

تیر

13

جهان ، زندگی هستی - گیتی

گئوش

گوش

گوش

14

آفریدگار

دزوه - دثوش

دذو ، دذوپت میتر

دی ، دی بمهر

15

دوستی ، پیمان

میثر

میتر

مهر

16

فرمانبرداری

سرئوش

سروش

سروش‌

17

دادگری

رشنو

رشن

رشن

18

فروهر ، نیروی پیشرفت

فره وشی

فرورتین

فروردین

19

پیروزی

ورثرغن

واهرام

ورهرام

20

رامش ، شادمانی

رامن

رام - رامشن

رام

21

باد  - هوا

واته

وات

باد

22

آفریدگار

دزوه - دثوش

دذو ، دذوپت دپن

دی ، دی بدین

23

بینش درونی - وجدان

دئنا

دین

دین

24

خوشبختی ، دارائی و خواسته

اشی - ونگوهی

ارت

ارد

25

راستی

ارشتاد

اشتات

اشتاد

26

آسمان

آسمن

آسیمان

آسمان

27

زمین

 زام

زمامیات - زامدات

زامیاد  - زمی  - زمامیاد

28

گفتار پاک

منتره سپنت

امهراسپنت

مانتره سپند - ماراسپند - مهرسپند

29

فروغ و روشنایی بی پایان

انغره - رئوچه

انیران

انارم - انیران

30




روز زیادی


نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین 1389 ساعت 03:34 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |



پیرایه یغمایی

تصویر روی جلد کتاب «آوازهای روح نواز» نوشته ی هوشنگ جاوید«لالایی» نخستین پیمان آهنگین و شاعرانه ای است که میان مادر و کودک بسته می شود. رشته ای است، نامریی که از لب های مادر تا گوش های کودک می پوید و تاثیر جادویی آن خواب ژرف و آرامی است که کودک را فرا می گیرد. رشته ای که حامل آرمان ها و آرزوهای صادقانه و بی وسواس مادر است و تکان های دمادم گاهواره بر آن رنگی از توازن و تکرار می زند. و این آرزوها آنچنان بی تشویش و ساده بیان می شوند که ذهن شنونده در اینکه آنها آرزو هستند یا واقعیت، بی تصمیم و سرگردان می ماند. انگار که مادر با تمامی قلبش می خواهد که بشود و می شود و حتا گاه خدا هم در برابر این شدن درمی ماند.

«لالایی»ها در حقیقت ادبیات شفاهی هر سرزمینی هستند، چرا که هیچ مادری آنها را از روی نوشته نمی خواند و همه ی مادران بی آنکه بدانند از کجا و چگونه، آنها را می دانند. انگار دانستن لالایی و لحن ویژه ی آن - از روز نخست - برای روان زن تدارک دیده شده.
زن اگر مادر باشد یا نباشد، لالایی و لحن زمزمه ی آن را بلد است و اگر زنی که مادر نیست در خواندن آنها درنگ می کند، برای این است که بهانه ی اصلی خواندن را فراهم نمی بیند، اما بی گمان اگر همان زن بر گاهواره ی کودکی بنشیند، بی داشتن تجربه ی قبلی، بدون اینکه از زمینه ی شعر و آهنگ خارج شود، آنها را به کمال زمزمه می کند. گوِیی که روان مادرانه از همان آغاز کودکی به زن حکم می کند که گوشه ای از ذهنش را برای فراگیری این ترانه های ساده، سفید بگذارد.
شاید بتوان گفت که لالایی ها طیف های رنگارنگی از آرزوها، گلایه ها و نیایش های معصومانه ی مادرانه هستند که سینه به سینه و دهان به دهان از نسل های پیشین گذشته تا به امروزیان رسیده و هنوز هم که هنوز است، طراوت و تازگی خود را حفظ کرده اند، بگونه ای که تا کنون هیچ ترانه ی دیگری نتوانسته جایشان را بگیرد.
در حقیقت لالایی ها - این دیرپاترین ترانه های فولکلوریک - آغاز گاه ادبیات زنانه در پای گاهواره ها هستند که قدمت شان دیگر تاریخی نیست، بلکه باستان شناختی است.

از دو بخشی که هنگام خواندن یک لالایی به دست می آید؛ یعنی - آهنگ و شعر - آهنگ به کودک می رسد و شعر از آن ِمادر است. زیرا آنچه از نظر شنیداری برای کودک گاهواره ای دارای بیشترین اعتبار است. ضرب آهنگ لالایی است، وگرنه همه می دانیم که شعر لالایی زبان فاخری ندارد و تازه اگر هم داشته باشد کودک گاهواره ای آن را دریافت نمی کند. تنها زمزمه و لحن گیرای مادر است که کودک را محظوظ می کند و او را می خواباند. مادر چه خوش صدا باشد و چه نباشد؛ کودک با زمزمه ی او الفتی به هم می زند و لحن او چون جویباری در گوش های کوچکش حظ و طراوت می ریزد.
از طرفی دیگر تجربه نشان می دهد که کودکان با اینکه با لالایی بزرگ می شوند، هرگز شعر آن را یاد نمی گیرند و کلا ذهن خود را موظف به فراگیری لالایی نمی کنند و زمانی هم که به حرف می آیند، هرگز لالایی را به عنوان ابزار خیال خود به کار نمی گیرند. حتا دختران هم هنگام خواباندن عروسک خود، برایش لالایی نمی خوانند بلکه بیشتر سعی دارند که روی او را بپوشانند و به او امنیت بدهند. زیرا در هنگام بازی بیشتر می خواهند عروسک را دریابند، نه اینکه او را بخوابانند. اما اگر همین دخترکان بخواهند خواهر یا برادر کوچک تر خود را بخوابانند، بر اساس داشتن روان اسطوره ای مادرانه، حتما برایش لالایی می خوانند.

آهنگ لالایی ها نیز تناسب مستقیم با نوع گاهواره و وسعت تاب آن دارد و چون نوع گاهواره در شهرهای ایران مختلف است، از این رو لحن زمزمه ی مادران نیز متناسب با آن متفاوت می شود. مثلا گاهواره هایی که در جنوب و نقاط مرگزی ایران برای خواباندن کودک بکار می رود، «ننو» نام دارد که بی گمان این واژه از کلمه ی ننه گرفته شده [1] (چون گاهواره را مادر دوم کودک نیز می گویند.) ننوها را می بندند. چنانکه یک لالایی ملایری هم می گوید :

لالالالا کنم ایواره وختی         للوته بونم، شاخ درختی

که در مجموع یعنی غروب هنگام، تو را لالایی می گویم و للویت (= نانو = ننو) را بر شاخه ی درختی می بندم.(ترانه و ترانه سرایی، ص 186)
برای بستن ننو در اتاق معمولا دو میخ طویله ی بزرگ به دو زاویه ی روبروی هم، به دیوار اتاق می کوبند و گهواره را که معمولا از جنس چرم یا پارچه ی سختی است، با طناب های محکم عَلـَم می کنند. وسعت تاب این گاهواره بسیار زیاد است، یعنی با یک تکان دست، از این سوی اتاق تا آن سوی دیگر تاب برمی دارد و گاه صدای تاب گهواره و حتا صدای کلیک میخ طویله با زمزمه ی لالایی می آمیزد، که حال و هوای خوشی بوجود می آورد.

اما گاهواره های شمالی، که به آنها گاره (= گهواره) می گویند، از چوب است و زیر آن حالت هلالی دارد و تقریبا هم سطح زمین است. تکان های «گاره» کوتاه و پشت سر هم و مقطع است.
اما بخش دوم یعنی شعر لالایی از آن  مادر است، زیرا مادر با خواندن لالایی در حقیقت با کودک گاهواره ای خود گفتگو می کند و اگرچه می داند که او سخنش را نمی فهمد، اما همین قدر که کودک به او گوش فرا می دهد برایش کافی است. شعر های لالایی ها اگرچه بسیار ساده است و گاهگاهی هم از وزن و قافیه خارج می شود، اما از نظر درون مایه ی احساسی بسیار غنی و همواره حامل آرزوهای دور و نزدیک مادر است و از نظر مضمون نیز چندان بی زمینه نیست، بطور کلی لالایی ها را می توان به شیوه ی زیر دسته بندی کرد :

1. لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش تندرست بماند و او را به مقدسات می سپارد :

لالالالا که لالات می کنم من       نگا (=نگاه ) بر قدوبالات می کنم من
لالالالا که لالات بی بلا باد        نگهدار  شب  و  روزت  خدا  باد  !

(فرهنگ عامیانه ی مردم ایران، ص. 217)

لالاییت می کنم خوابت نمیاد            بزرگت کردم و یادت نمیاد
بزرگت کردم و تا زنده باشی          غلام حضرت معصومه باشی

(ترانه و ترانه سرایی، ص. 191)

2. لالایی هایی که مادر آرزو می کند، کودکش بزرگ شود، به ملا برود، و با سواد شود :

لالالالا عزیز ترمه پوشم            کجا بردی کلید عقل و هوشم
لالالالا که لالات بی بلا باد        خودت ملا، قلمدونت طلا باد !

(ترانه های ملی ایران - ص. 147)

لالالالا عزیز الله      قلم دس (= دست) گیر، برو ملا      بخوون جزو کلام الله

(ترانه و ترانه سرایی- ص. 182)

3. لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش به ثمر برسد :

لای لای دییم یاتونجه           گؤ زلرم آی باتونچه
(= لالایی می گویم تا به خواب روی   ادامه می دهم تا ماه فرو رود)
سانه رم الدوز لری              سن حاصله یتوننچه
(= و ستاره ها را می شمارم     تا تو بزرگ شوی و به ثمر برسی)

(همان جا - ص. 187)

4. لالایی هایی که مادر در آنها به کودک می گوید که با وجود او دیگر بی کس و تنها نیست :

الا لا لا تو را دارم               چرا از بی کسی نالم ؟
الا لالا زر در گوش              ببر بازار مرا بفروش
به یک من آرد و سی سیر گوش (= گوشت)

(تاریخ ادبیات کودکان ایران - ص. 29)

لالالالاگل آلاله رنگم             لالالالا رفیق روز تنگم
لالالالا کنم، خووت کنم مو        علی بووم و بیارت کنم مو
(= خوابت کنم من)               (= علی گویم و بیدارت کنم من)

(ترانه و ترانه سرایی - ص. 186)

5. لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش - چه دختر و چه پسر - بزرگ شود و همسر بگیرد و او عروسی اش را ببیند :

لایلاسی درین بالا          یو خو سو شیرین بالا
(= کودک نازم که لالایت سنگین است       خوابت شیرین است)
تانریدان عهد یم بودو       تو یو نو گؤ روم بالا
(= با خدا عهد کرده ام که      عروسی تو را ببینم)

(همانجا - ص. 186)

نمونه ی دیگر :

قیزیم بویوک اولرسن    بیرگون اره گیدرسن
(= دخترم روزی بزرگ خواهی شد       به خانه ی شوهر خواهی رفت)
الله خوشبخت ایله سین    بیرگون ننه ایله سین
(خدا تو را خوشبخت کند !         که روزی مادر خواهی شد)

(همانجا - ص. 188)

گاه در این دسته از لالایی ها رگه هایی از حسرت و رشک ورزی به چشم می خورد :

گل سرخ منی زنده بمونی           ز عشقت می کنم من باغبونی
تو که تا غنچه ای بویی نداری       همین که گل شدی از دیگرونی

(کتاب کوچه، دفتر اول حرف ب، ص. 773)

6. لالایی هایی که مادر آرزو می کند هنگامی که کودکش بزرگ شد قدرشناس زحمات او باشد :

لای لای د یم آد یوه      تاری یتسون داد یوه
(=لالایی گفتم به نام تو      خداوند یاور و داد رس تو باشد)
بویو ک اولسان بیرگون سن   منی سالگین یاد یوه
(روزی که بزرگ شدی    زحمات مرا به یاد آوری)

(ترانه و ترانه سرایی - ص. 187)

اما خود پیشاپیش می داند که کودک فراموش خواهد کرد :

لالاییت می کنم با دس (= دست) پیری         که دسّ مادر پیرت بگیری
لالاییت می کنم خوابت نمیاد                    بزرگت می کنم یادت نمیاد

(فرهنگ عامیانه ی مردم ایران - ص. 217)

7. لالایی هایی که مادر در آنها از نحسی کودک و از اینکه چرا نمی خوابد گلایه می کند. این لالایی ها گاه لحنی ملامت بار و گاه عصبی و گاه طنز آمیز دارد :

لالالالا گلم باشی               تو درمون دلم باشی
بمونی مونسم باشی           بخوابی از سرم واشی

(کتاب کوچه، دفتر اول حرف ب، ص. 775)

نمونه ی دیگر :

لالالالا گل پسته            شدم از گریه هات خسته ...

(همانجا - ص. 776)

نمونه ی دیگر :

لالالالا گل زیره            چرا خوابت نمی گیره ؟
به حق سوره ی یاسین        بیا یه خو تو را گیره
                        (= بیاید خواب و تو را فرا گیره)

(تاریخ ادبیات کودکان ایران - ص. 29)

گاهی در این دسته از لالایی ها، مادر پای «لولو» را هم به میان می کشد و از او کمک می گیرد. روانشناسی این دسته از لالایی ها بسیار جالب است، چون مادر با شگردی که به کار می گیرد، لولو را از بچه می ترساند، نه بچه را از لولو ! و در ضمن یک اعتماد به نفس لفظی هم به کودک می دهد. مثلا می گوید :
« لولو برو ! بچه ی ما خوب است. می خوابد.» یا « تو از جان این بچه چه می خواهی ؟ این بچه پدر دارد و دو شمشیر بر کمر دارد.» و خلاصه چنین است و چنان :

لالالالالالالایی            برو لولوی صحرایی
برو لولو سیاهی تو     برو سگ، بی حیایی تو
که رود من پدر داره      دوخنجر بر کمر داره
دو خنجر بر کمر هچّی     دو قرآن در بغل داره

(ترانه و ترانه سرایی - ص. 190-191)

نمونه ی دیگر :

برو لولوی صحرایی            تو از بچه چه می خواهی ؟
که این بچه پدر داره               که خنجر بر کمر داره

(کتاب کوچه، دفتر اول حرف ب، ص. 775)

نمونه ی دیگر :

لالالالا گل چایی             لولو ! از ما چه می خواهی؟
که این بچه پدر داره             که خنجر بر کار داره

(همانجا)

نمونه ی دیگر :

برو لولوی صحرایی         تو از روُدم چه می خواهی؟
که رود من پدر داره            کلام  الله  به  بر  داره

(گذری و نظری در فرهنگ مردم - ص. 33)

8. در دسته ی دیگری از لالایی ها مادر افزون بر آنکه کودک را با کلام ناز و نوازش می کند، لالایی را به نام او مُهر می زند :

لالالالا گلم باشی         انیس و مونسم باشی
بیارین تشت و آفتابه     بشورین روی شهزاده
که شاهزاده خداداده      همون اسمش خداداده

(کتاب کوچه، دفتر اول حرف ب، ص. 773)

نمونه ی دیگر، ترجمه ی یک لالایی ترکمنی :

اسم پسر من آمان است
کوه های بلند را مه فرا می گیرد
انگشتری یارش
همیشه در انگشتش است
بچه ی من داماد می شود
در هر دستش یک انار نگه می دارد
وقتی که در جشن ها می گردد
دختر ها به او چشم می دوزند ...

(تاریخ ادبیات کودکان ایران - ص. 32)

9. دسته ای از لالایی ها واگویه ی داستان کوتاهی است، از این رو طولانی تر از یک لالایی کوتاه چهار خطی است :

لالالالا گل نسری (= نسرین) / کوچه م (به کوچه ام) کـَردی درو بسّی (= بستی) / منم رفتم به خاک بازی / دو تا هندو مرا دیدن / مرا بردن به هندسون / به سد نازی بزرگم کرد / به سد عشقی عروسم کرد / پسر دارم ملک جمشید / دختر دارم ملک خورشید / ملک جمشید به شکاره / ملک خورشید به گهواره / به گهواره ش سه مرواری (مروارید) / کمربندی طلا کاری / بیا دایه، برو دایه / بیار این تشت و آفتابه / بشور این روی مهپاره / که مهپاره خداداده

(فرهنگ عامیانه ی مردم ایران - ص. 218)

این لالایی توسط شاعر معاصر منصور اوجی به این صورت هم ضبط شده است :

سر چشمه ز او (= آب) رفتم / سبو دادم به خو (= خواب) رفتم / دو تا ترکی ز ترکسون (= ترکستان) / مرا بردن به هندسون (=هندوستان) / بزرگ کردن به سد نازی / شوور (= شوهر) دادن به سد جازی (= جهازی) / لالالالا بابا منصور /  دعای مادرم راسون (= برسان) / دو تا گرجی خدا داده / ملک منصور به خو رفته / ملک محمود کتو (= کتاب، اشاره به مکتب) رفته / بیارین تشت و آفتابه / بشورین روی مهپاره

(کتاب هفته - شماره ی 13)

گاهی این لالایی های داستان گونه ای، زمینه ی مذهبی دارند :

لالالالا - ی - لالایی / شبی رفتم به دریایی / درآوردم سه تا ماهی / یکی اکبر، یکی اصغر / یکی داماد پیغمبر / که پیغمبر دعا می کرد / علی ذکر خدا می کرد / علی کنده در خیبر / به حکم خالق اکبر

(ترانه و ترانه سرایی در ایران - ص. 192)

10. بسیاری از لالایی ها از نظر جامعه شناسی ارزشی ویژه دارند. مثلا در بیشتر لالایی ها مادر ضمن نوازش کودک و مانند کردن او به همه ی گل ها - حتا گل قالی !- به این اشاره دارد که پدر کودک بیرون از خانه است :

لالالالا گل قالی         بابات رفته که جاش خالی
لالالالا گل زیره         بابات  رفته  زنی  گیره

(همانجا - ص. 183)

لالالالا گل نازی         بابات رفته به سربازی
لالالالا گل نعنا           بابات رفته شدم تنها
لالالالا گل پسته         بابات رفته کمر بسته
لالالالا گل خاشخاش    بابات رفته خدا همراش
لالالالا گل پسته         بابات بار سفر بسته
لالالالا گل کیشمیش    بابات رفته مکن تشویش

(کتاب کوچه، دفتر اول حرف ب، ص. 773)

یا در این لالایی که مادر شادمانی خود را از آمدن مرد خانه به کودک ابلاغ می کند :

لالالا گل سوسن       بابات اومد چش ام (= چشمم) روشن

(همان جا)

این لالایی ها افزون بر آن که به پیوندهای عاطفی میان زن و شوهر اشاره می کنند، نشانگر بافت خانوادگی و چگونگی وظایف پدر و مادر در آن زمان ها هم هستند؛ اینکه پدر برای فراهم آوردن هزینه ی زندگی باید بیرون از خانه باشد و مادر مسوول امور داخل خانه و به ثمر رساندن کودکان است.

11. بعضی از لالایی ها - بی آنکه عمدی در آن به کار رفته باشد - اشاره ی واضح به روابط بازرگانی دوره ی خود دارد :

لالا لالا ملوس ململ       که گهوارت چوب صندل
لحافت چیت هندستون      که بالشتت پَر سیستون
لالا ای باد تابستون        نظر کن سوی هندستون
بگو بابا عزیز من     برای رودم کتون (= کتان) بستون

دکتر باستانی پاریزی در مورد این لالایی کرمانی می گوید :

«این ترانه، اشاره ی جالبی دارد به کالایی که از سیستان به کرمان آمده و آن پر قوست. سیستان به علت وجود هیرمند و دریاچه ی هامون، مرکز تجمع قو و مرغابی و پرندگان دیگر دریایی بود و سال ها مردم سیستان علاوه بر حصیر بافی از جگن، کالای عمده ای را که صادر می کردند پر بود و این پر از طریق راه میان بُر میان سیستان و خبیص (شهداد کنونی) حمل می شد.»

(ترانه و ترانه سرایی - پانویس ص. 191)

12. بعضی از لالایی ها به موقعیت جغرافیایی شهر و خانه ی کودک اشاره می کند. مانند لالایی زیر از اورازان که نکته ای فلسفی را نیز در خود پنهان دارد و مادر ضمن خواندن آن به کودک هشدار می دهد که عمر به شتاب آب روان می گذرد :

بکن لالا ، بکن جون دل مو (= من)          شمال باغ ملا، منزل مو
شمال باغ ملا نخلسونن(= نخلستان است)   که عمر آدمی آب روو نن (= روان است)

(همان جا - ص. 184)

 13. در بعضی از لالایی ها که از مفهوم عمیق و زیبایی سرشارند، مادر آنگونه با کودک گهواره ای خود درد دل می کند و از غم ها و نگرانی های خود به او می گوید که انگار با یک آدم بزرگ روبروست. مانند لالایی زیر که نشانگر آن است که پدر مرده و فرزند روی دست مادر مانده. در این لالایی مادر از اندوه این عشق از دست رفته و از تنهایی ناگزیرش برای کودک شِکوه می کند. این لالایی با تمامی لطافتی که دارد بیانگر یک زندگی به بن بست رسیده است :

گلم از دس (= دست) برفت و خار مونده      به من جبر و جفا بسیار مونده
به دستم مونده طفل شیرخواری                 مرا این یادگار از یار مونده ...

(کتاب کوچه، دفتر اول حرف ب، ص. 774)

یا این لالایی دیگر که از بی وفایی ها و تنگناها حکایت دارد :

لالالالا عزیزم ، کبک مستم       میون (= میان) هرچه بود دل بر تو بستم
لالالالا که بابات رفته اما                من بیچاره پابند تو هستم ...

(همان جا)

14. بسیاری از لالایی های کردی، بلوچی، آذری و دیگر نقاط ایران به سبب گویش محلی خود نگهدارنده ی زبان سرزمین خود هستند و واژگان و اصطلاحاتی که در آنها به کار رفته قابل درنگ است. این لالایی ها اگر با گویش خود خوانده شوند حال و هوای پر شوری به دست می دهند و برگردان آنها نیز تا حد گیج کننده ای زیباست از قبیل این لالایی بلوچی که تکرار ترجیع بند «... در خواب خوش فرو روی» آن را دلنشین تر می کند :

لولی لول دیان لعل ءَ را          (من فرزند همانند) لعل خود را  لالایی می دهم
لکّ مراد کسان سالءَ را         (چون برای او) صدها هزار آرزو دارم ، و (او هنوز) کودک است
لولی لول دیان تراوشین واب      تو را لالایی می دهم (تا) در خواب خوش فرو روی
وشّین واب منی دراهین جان      خواب خوش (ببینی و) جان سالم من (فدای تو باد !) ای همه ی وجودم

لولی لول دیان تراوشین واب        تو را لالایی می دهم (تا) در خواب خوش فرو روی
لکّ مراد کسان سالءَ را          (چون برای او) صدها هزار آرزو دارم، و (او هنوز) کودک است
دردپین شکر گال ءَ را              (لعل من) دهان دُر گونه دارد و سخنانی شکر وار دارد
لکّ مراد کسان سالءَ را           (چون برای او) صدها هزار آرزو دارم، و (او هنوز) کودک است
وش بواین ز باد مالءَ را           (لعل من) مثل زباد بوی خوش می دهد
بچّ گون خدایی دادان               فرزندم هدیه ی خداوند است
من اچ خالقءَ لولو کون           و من از خداوند تنها خواهان اوهستم ...


(ترانه و ترانه سرایی - ص. 185)

یا ترجمه ی این لالایی بسیار زیبای ترکی که معنایش درنگ می طلبد :

از سر و صدای لالایی من
مردم از خانه ها گریزانند
هر روز یک آجر می افتد
از سرای عمر من

(تاریخ ادبیات کودکان ایران/ص35)

در لالایی خصلتی است که آن را تنها روان زنانه دریافت می کند. مادر لالایی را از خود آغاز می کند و در آن لحظه به جز کودک و گهواره و حال دل خویش به چیز دیگر نمی اندیشد. او روایت دل خود را می خواند ممکن است این روایت قصه ی جامعه باشد، ممکن است نباشد. حتا اگر هم باشد این مادر نیست که آن را به جامعه تعمیم می دهد، بلکه خود لالایی است که قصه ی دیگران هم می شود. از این رو بسیاری از شاعران مرد که سعی کرده اند، لالایی بسرایند، در این زمینه موفق نبوده اند چرا که لالایی را از اجتماع آغاز کرده اند یا به زبان ساده تر لالایی را دستاویز گفته های اجتماعی خود کرده اند که از خصلت این ترانه های ساده بیرون است.
در میان لالایی های سروده شده توسط شاعران مرد که حضور این خصلت را دریافته اند، می توان تنها به لالایی دکتر «قدمعلی سرامی» شاعر معاصر اشاره کرد که از احساسی شگفت انگیز برخوردار است. دریغمان می آید که از کنار این لالایی ناخوانده بگذریم پس نوشتار را با یادآوری بخشی کوتاهی از آن به پایان می بریم :

سوزنم شعاع خورشید و
 نَخَم رشته ی بارون
 از حریر صبح روشن
        می دوزم پیرهن الوون
        واسه تو بچه ی شیطون
        لالالالا
              لالالالا
پیشونیت آینه ی روشن
دوتا چشمات،
        دو تا شمعدون
بسه مهتاب تو ایوون
دیگه چشمات و بخو ابون
لالالالا
      لالالالا


نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین 1389 ساعت 03:25 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |

 

هات 3

1
اینک به هاوَنگاه، بَرسَم نهاده با زَور خورش ِمیَزد، خواستار ستایش خُرداد و اَمرداد و شیرِ خوشی دهنده‌ام؛ خشنودی اَهوره‌مزدا و اَمشاسپَندان را؛ خشنودی سُروش پارسایِ پاداش بخشِ پیروزِ گیتی افزای را.

2
خواستار ستایش «هَوم» و «پَراهَوم»‌ام؛ خشنودی فََرَوَشی زرتُشت سِپیتمانِ اَشَوَن را.
خواستار ستایش هیزم و بُخورم؛ خشنودی ترا ای آذر پسرِ اَهوره‌مَزدا.

3
خواستار ستایش «هَوم»‌ام؛ خشنودی آب­های نیک و آب­های نیک مَزدا ‌آفریده را.
خواستار ستایش آبِ هَوم‌ام. خواستار ستایش شیر روانم. خواستار ستایش گیاه «هَذانَئِپَتا»‌یِ به آیین اَشَه نهاده‌ام. خواستار ستایشم؛ خشنودی آب­های مَزدا آفریده را.

4
خواستار ستایش این بَرسَم و زَور و کُشتیِ بَرسَم ِبه آیین اَشَه گسترده‌ام؛
خشنودی اَمشاسپندان را.
خواستار ستایش سخن [ درباره‌ی ] اندیشه­ی نیک، گفتار نیک و کردار نیکم.
خواستار ستایش گاهانم. خواستار ستایش فرمان ِ[ ایزدی ] نیک ورزیده‌ام. خواستار ستایش بهره‌ای از زندگی [ دیگر سرای ] و اَشَوَنی [ و نماز ] رَد پسندِ رَدانم؛ خشنودی ایزدان ِاَشَوَن ِمینُوی و جهانی را و خشنودی روان خویش را.

5
خواستار ستایش [ ایزدان ] گاه­ها، رَدانِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش هاوَنی اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش ساوَنگهی و ویسَیه‌ی اَشَوَن، رَدانِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش مهر فراخ چراگاه، [ آن ] هزار گوشِ ده‌هزار چشم، [ آن ] ایزدِ نامبردار و رام ِبخشنده‌ی چراگاه خوبم.

6
خواستار ستایش رَپیثوینِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش فْرادَت فْشو و زَنتوم اَشَوَن، رَدان ِاَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش اَردیبهشت و آذر اَهوره‌مَزدایم.

7
خواستار ستایش اُزَیرِین ِاَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش فْرادَت ویر و دَخیومِ اَشَوَن، رَدانِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش رَدِ بزرگوار نَپات اَپام و آب­های مَزدا آفریده‌ام.

8
خواستار ستایش اَویسروثریمِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش فْرادَت ویسپَم و زَرتُشتوم اَشَوَن، رَدانِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش فَروَشی‌های اَشَوَنان و زنان و گروه فرزندان آنان و یا یْریَه هوشیتی و اَمَ‌‌‌ی ِنیک آفریده‌ی بُرزمَند و بهرام ِاَهوره آفریده و اوپَرَتاتِ پیروزم.

9
خواستار ستایش اُشَِهینِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش بِرِجْیَه و نْمانْیِه‌یِ اَشَوَن، رَدانِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش سُروشِ پارسایِِ پاداش بخشِ پیروزِ گیتی افزای و رَشْنِ راست‌ترین و اَرشْتادِ گیتی افزای و جهان پرورم.

10
خواستار ستایش [ ایزدان ] ماه، رَدانِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش اَندَرماهِِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش پُرماه، و ویشپْتَثَ‌یِ اَشَوَن، رَدانِ اَشَوَنی‌ام.

11
خواستار ستایش [ ایزدان ] گَهَنبارها، رَدانِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش مَیدیوزَرِمِِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش مَیدْیوشِمِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش پتْیَه شْهیمِِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش اَیاسْرِمِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش مَیدْیارِمِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش هَمَسْپَتْمَدَمِ اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش [ ایزدان ] سال، رَدانِ اَشَوَنی‌ام.

12
خواستار ستایش همه­ی این رَدانم که سی و سه رَدانِ اَشَوَنی‌اند به پیرامون هاوَنی. آنان از آن بهترین اَشَه‌اند که مَزدا آموخته و زَرتُشت گفته است.

13
خواستار ستایش اَهوره و مهر، بزرگوارانِ گزند ناپذیرِ آشَوَن و ستارگان آفریده‌ی سپَند مینو و ستاره‌ی تِشَترِ رایومَندِ فَرِه‌مند و ماهِ در بردارنده‌ی تخمه‌ی گاو و خورشیدِ تیز اسب - چشمِ اَهوره‌مزدا - و مهر، شَهریار همه‌ی سرزمین­هایم.
خواستار ستایش هُرمَزد [ روز ] رایومَندِ فََرِه‌مندم.
خواستار ستایش [ ماه ] فَرَوَشی‌های اَشَوَنانم.

14
ای آذر پسرِ اَهوره‌مَزدا !
خواستار ستایش تو و همه‌ی آذرانم.
خواستار ستایش آب­های نیک و همه‌ی آب­های مَزدا آفریده و همه‌ی گیاهان مَزدا آفریده‌ام.

15
خواستار ستایش «مَنثَره»یِ وَرجاوَندِ کارآمدم.
خواستار ستایش دادِ دیو ستیز، دادِ زَرتُشتی، روشنِ دیرین و دینِ نیکِ مَزدا پرستی‌ام.

16
خواستار ستایش کوه اوشیدَرِنَ‌‌یِ مَزدا آفریده و بخشنده‌ی آسایشِ اَشَه و همه‌ی کوه­های بخشنده‌ی آسایش اَشَه و بسیار بخشنده‌ی آسایشِ اَشَه‌یِ مَزدا آفریده، و فَرِکیانی مَزدا آفریده و فَرِ ناگرفتنی مزدا آفریده‌ام.
خواستار ستایش اَشیِ نیک، چیستایِ نیک، اِرِثِ‌یِ نیک، رَسَستاتِ نیک و فَر [ و ] پاداش مَزدا آفریده‌ام.

17
خواستار ستایش آفرینِ نیکِ اَشَوَن و اَشَوَن مردِ پاک و دامویش اوپَمَنَ، ایزدِ دلیرِ چیره دستم.

18
خواستار ستایش این جاها و روستاها و چراگاه­ها و خانمان­ها و آبشخورها و آب­ها و زمین­ها و گیاهان و این زمین و آن آسمان و باد اَشَوَن و ستاره و ماه و خورشید و اَنیرانِ جاودان و همه‌ی آفریدگان سپَند مینو، مردان و زنان اَشَوَنم که ردانِ اَشَوَنی‌اند.

19
به هاوَنگاه، خواستار ستایش رَدِ بزرگوار اَشَوَنی‌ام. خواستار ستایش رَدانِ روز و گاه­ها و ماه و گَهَنبارها و سالَم که رَدانِ اَشَوَنی‌اند.

20
[ زَوت و راسپی: ]
خواستار ستایش خورشِ مْیَزد، خُرداد و اَمرداد و شیرِ خوشی دهنده‌ام؛ خشنودی سُروشِ پارسایِ دلیرِ «تَن - مَنْثَره»یِ سخت رزم‌افزارِ اَهورایی، آن ایزدِ نامبردار را.

21
خواستار ستایش هَوم­ و پَراهَوم‌ام؛ خشنودی فَرَوَشیِ زَرتُشت سِپیتْمانِ اَشَوَن، آن نامبردارِ برازنده­ی ستایش و سزاوار نیایش را.
خواستار ستایش هیزم و بخورم؛ خشنودی ترا ای آذر پسرِ اَهوره‌مزدا، ای ایزدِ نامبردار.
خواستار ستایش خورشِ مْیزَدم.

22
خواستار ستایش فَرَوَشیِ‌هایِ نیرومندِ پیروزِ اَشَوَنان، فَرَوَشیِ‌های نخستین آموزگاران کیش و فَرَوَشیِ‌های نیاکانم.

23
خواستار ستایش همه‌ی سروران اَشَوَنی‌ام.
خواستار ستایش همه‌ی نیکی بخشندگانم : ایزدانِ مینُوی و جهانی که به آیین بهترین اَشَه، برازنده‌ی ستایش و سزاوار نیایشند.

24
من خَستویم که مزداپرست، زرتشتی، دیوستیز و اهورایی کیشم.
هاوَنیِ اَشَوَن، رَدَِ اشَوَنی را ستایش و نیایش و خشنودی و آفرین.
ساوَنگهی و ویسَیه‌یِ اَشَوَن، رَدانِ اَشَوَنی را ستایش و نیایش و خشنودی و آفرین.
رَدان ِ روز و گاه­ها و ماه و گَهَنبارها و سال را ستایش و نیایش و خشنودی و آفرین.

[ زَوت: ]
«یَثَه اَهو وَیْریو...» که زَوت مرا بگوید.

[ راسپی: ]
«یَثَه اَهو وَیْریو...» که زَوت مرا بگوید.

[ زَوت: ]
«اَثا رَتوش اَشات چیت هَچا...» که پارسا مرد دانا بگوید.

نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین 1389 ساعت 03:23 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |





هات 2

1
[زَوات و راسپی : ]
 «زَور» خواستارم ستایش را. «بَرسَم » خواستار ستایش را.
بَرسَم خواستارم ستایش را. زَور خواستارم ستایش را.
زَور و بَرسَم خواستارم ستایش را.
بَرسَم و زَور خواستارم ستایش را.
با این زَور و این بَرسَم خواستار ستایشم.
با آن بَرسَم و این زَور خواستار ستایشم.
با زَور و این بَرسَم خواستار ستایشم.
[زوت : ]
با این بَرسَم و زَور و کشتی [بَرسَم ] به آیین اشه گسترده ، خواستار ستایشم.

2
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش اهوره مزدای اَشَوَن ، رد اَشَوَنی ام ، خواستار ستایش امشاسپندان ، شهر یاران نیک خوب کنشم.

3
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش [ایزدان ] گاهها ، ردان اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش هاونی اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش ساونگهی و ویسیه‌ی اَشَوَن ، ردان اَشَوَنی‌ام.
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش مهر فراخ چراگاه [آن ] هزار گوش ده هزار چشم ، [ آن ] ایزد نامبردار؛ خواستار ستایش «رام» بخشندۀ چراگاه خوبم.

4
با این زَور و بَرسَم خواستار ستایش رپیثوین اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش   فُرادَت فشو و زنتوم اَشَوَن ، ردان اَشَوَنی‌ام.
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش اردیبهشت و آذر پسر اهوره مزدایم.

5
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش ازیرین اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش   فُرادَت ویرو دخیوم اَشَوَن ، اَشَوَنی‌ام.
با این زَور و بَرسَم خواستار ستایش رد برگوار ، شهریار شیدور ، اپام نپات تیز اسبم ؛ خواستار ستایش آبهای مزدا آفریدۀ اَشَوَنم.


6
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش اویسرثریم اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش فُرادَت ویسپم و زرتشتوم اَشَوَن، ردان اَشَوَنی‌ام.
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش فروشی های نیک توانای پاک اَشَوَنانم ؛ خواستار ستایش زنان و گروه فرزندان آنانم ؛ خواستار ستایش یایریه هوشیتی‌ام؛ خواستار ستایش‌ام‌ی نیک آفریدۀ برزمندم ؛ خواستار ستایش بهرام اهوره آفریده‌ام ؛ خواستار ستایش اوپرتات پیروزم.

7
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش برجیه و نمانیه‌ی اَشَوَن ، ردان اَشَوَنی‌ام.
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش سروش پارسای برزمند پیروز گیتی افزای ، رد اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش رشن راست ترینم ؛ خواستار ستایش اَرشتادِ گیتی افزای و جهان پرورم.

8
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش [ ایزدان ] اَشَوَن ماه ، ردان اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش اندرماه اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش پُرماه و ویشَپتَثَ‌یِ اَشَوَن، ردان اَشَوَنی‌ام.

9
با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایش [ایزدان ] اَشَوَن گهنبارها ، ردان اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش مَیدیوزَرِم اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش میدیوشم اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش پتیه شهیم اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش ایا سرم اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش میدیارم اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش هَمَسپَتمَدَم اَشَوَن ، رد اَشَوَنی‌ام.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش [ایزدان ] اَشَوَن سال ، ردان اَشَوَنی‌ام.

10
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش همه ردان اَشَوَنم ؛ آنان که سی و سه ردان اَشَوَنی‌اند به پیرامون هاونی. آنان از آن بهترین اشه‌اند که مزدا آموخته و زرتشت گفته است.

11
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش اهوره و مهر ، بزرگواران گزند ناپذیر اَشَوَنم ؛ خواستار ستایش ستارگان و ماه و خورشیدم.
با این گیاه بَرسَم ، خواستار ستایش مهر ، شهریار همه سرزمینهایم.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش هُرمَزد [روز ] را یومند فره‌مندم.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش [ ماهِ ] فروشی‌های نیک توانای پاک اَشَوَنانم.

12
ای آذر اهوره مزدا!
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش تو و همه آذرانم.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش بهترین آبهای مزدا آفریده اَشَوَنم ؛ خواستار ستایش همه آبهای مزدا آفریده اَشَوَنم ؛ خواستار ستایش همه گیاهان مزدا آفریده اَشَوَنم.

13
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش «مَنثَره »‌ی ورجاوند کار آمدم ؛ خواستار ستایش داد دیو ستیزم ؛ خواستار ستایش داد زرتشتیم ؛ خواستار ستایش روش دیرینم ؛ خواستار ستایش دین نیک مزدا پرستی‌ام.

14
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش کوه اشیدرن‌ی مزدا آفریده بخشنده آسایش اشه‌ام ؛ خواستار ستایش همه کوههای بخشنده آسایش اشه و بسیار بخشنده آسایش اشه‌ی مزدا آفریده پاک ، ردان اَشَوَنی‌ام ؛ خواستار ستایش فر کیانی نیرومند مزدا آفریده‌ام ؛ خواستار ستایش فرنا گرفتنی مزدا آفریده‌ام.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش اشی نیک ، آن شیدور بزرگوار نیرومند برزمند بخشنده‌ام ؛ خواستار ستایش فرمزدا آفریده‌ام ؛ خواستار ستایش پاداش مزدا آفریده‌ام.

15
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش آفرین نیک اَشَوَنم ؛ خواستار ستایش اَشَوَن مرد پاکم؛ خواستار ستایش دامویش اوپَمَنَ ایزد دلیر چیره دستم.

16
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش این آبها و زمینها و گیاهانم ؛ خواستار ستایش این جاها و روستاها و چراگاه­ها و خانمان­ها و آبشخورهایم ؛ خواستار ستایش اهوره مزدا ، دارنده این روستاهایم.

17
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش همه بزرگترین ردانم : [ ایزدان ] روز و گاهها و ماه گهنبارها و سال.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش فروشی‌های نیک توانای پاک اَشَوَنانم.
با این زَور بَرسَم ، خواستار ستایش همه ایزدان اَشَوَنم ؛ خواستار ستایش همه ردان اَشَوَنی‌ام : هنگام ردی هاونی ، هنگام ردی ساونگهی ، هنگام ردی همه ردان اَشَوَن.


نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین 1389 ساعت 03:15 ب.ظ توسط دختر آفتاب و پسر ماهتاب گفتار نیک |